پارادوکس «بها به جوانان» در دانشگاه علوم پزشکی زابل؛ میان شعار کادرسازی و نامه عدم‌ نیازِ پزشک جوان
پارادوکس «بها به جوانان» در دانشگاه علوم پزشکی زابل؛ میان شعار کادرسازی و نامه عدم‌ نیازِ پزشک جوان
در حالی که رییس دانشگاه علوم پزشکی زابل در عرصهٔ سخن، از ضرورت بها دادن به جوانان و ارجحيت به نگاه بومی‌محور سخن می‌گوید، در عرصهٔ عمل، با صدور نامه عدم‌ نیاز برای یک پزشکِ جوان، خوشنام و منتقد بومی در میانه چالش کمبود نیرو، پارادوکسی عمیق میان گفتار اصلاح‌طلبانه و کردار بازدارنده ایجاد کرده است. این تناقض میان ادعای جوان‌گرایی و کادرسازی با واقعیت حذف نیرو، نه تنها اعتماد به ساختار مدیریتی را هدف قرار داده، بلکه با سکوت ممتد در برابر شفاف‌سازی و نقد سازنده، ابهام را به جای حقیقت، جایگزین کرده است.

هر نظام مدیریتی بر پایهٔ ثبات معیار استوار است؛ یعنی وقتی معیاری برای انتخاب یا حذف، تعریف می‌شود، باید در همهٔ پرونده‌ها، همزمان و بدون استثنا، جاری شود. اما آنچه امروز در دانشگاه علوم پزشکی زابل شاهد آن هستیم، نه یک خطای گذرا، بلکه یک پارادوکس ساختاری است: پارادوکسی که در آن، یک جاده برای ورود تازه‌واردهایِ طرحی غیربومی باز می‌شود و جادهٔ دیگر، راه خروج پزشکان جوان بومی را با برچسب عدم نیاز مسدود می‌کند.

تضاد با شعار کادرسازی

در نشست‌ خبری اخیر رییس دانشگاه، روایت رسمی حکایت از آن دارد که «نباید کادرسازی کرد؟» و «باید به جوانان بها داد». این روایت، تلاشی است برای نمایش یک چهره مدرن و شایسته‌سالار. اما وقتی این روایت با واقعیت کمبود پزشک در اورژانس بیمارستان امیرالمؤمنین (ع) برخورد می‌کند، شکاف میان ادعا و واقعیت عمیق‌تر می‌شود. چگونه می‌توان از بها دادن به جوانان سخن گفت، وقتی پزشک جوان و بومی‌ای که در خط مقدم خدمات اورژانس حضور دارد، با نامه‌ای اداری و در شرایطی که نیاز مبرم بیمارستان به اوست، عدم نیاز اعلام می‌شود؟

پارادوکس اصلی در اینجا، نه در بومی بودن یا غیربومی بودن، بلکه در معیار برخورد است. در پرونده اول، تخصص و جوانیِ فرد (دکتر زارع) به عنوانِ توجیهی برای عبور از موانع بومی‌بودن و در عین حال طرحی بودن وی به کار می‌رود؛ اما در پرونده دوم (دکتر سندگل)، دقیقاً همان تخصص و جوانی، به صرف نقد کردن؛ در مواجهه با یک تصمیم اداری، هیچ قدرتی برای مقابله با برچسبِ عدم نیاز ندارد. این یعنی ما با دو استاندارد متفاوت روبرو هستیم: استانداردی برای جذب با تخصص و استانداردی برای حذف با تخصص.

سکوت؛ لایه‌ای دیگر از ابهام
آن‌چه این پارادوکس را از یک اشتباه مدیریتی به یک بحرانِ اعتماد بدل می‌کند، عدم شفافیت دانشگاه در پاسخگویی است. در حالی که رسانه‌ها و افکار عمومی به دنبال فهم منطق پشت این عدم نیاز عجیب هستند، دانشگاه با سکوتی ممتد، بر ابهام موجود می‌افزاید. این سکوت، در واقع پوششی است بر پارادوکس موجود؛ چرا که شفاف‌سازیِ علت، می‌تواند تنها راه حل این تضاد میان سخن و عمل باشد.

مدیریت حوزه سلامت، بیش از هر چیز به پیش‌بینی‌پذیری و شفافیت نیاز دارد. وقتی پیام سیستم از طریق اسناد اداری، دقیقاً برعکس پیام‌های رسانه‌ای است، جوانان متخصص و بومی، نه در پی تلاش برای خدمت، بلکه در پی یافتن راهی برای بقا در برابر نامه‌های غیرمنتظره خواهند بود. وقتی که شعله انتقاد در سازمان فروکش کند، شاهد افول خواهیم بود. تا زمانی که پارادوکس میان شعارِ کادرسازی و سند حذف، با پاسخگوییِ مستند حل نشود، اعتبار نهاد مدیریت سلامت در این دیار، تحت‌الشعاع این تناقض‌های مبهم باقی خواهد ماند.

با این تفاسیر، این پرسش به ذهن متبادر می‌شود که مطیع بودن و حتی الامکان غیربومی؛ از الزامات جوان‌گرایی و کادرسازیِ رئیس دانشگاه علوم پزشکی زابل است؟