نباید این واقعیت را انکار کرد که در بطن همین بحران اقتصادی کشور، کارهایی نیز در استان به سرانجام میرسد، بودجههایی تخصیص مییابد و طرحهایی به اجرا درمیآید. اما آنچه در این نوشتار مورد مناقشه است، نه اصل انجام کار، بلکه غیاب خلاقیت و نبوغ مدیریتیست. نبوغی که بتواند با همین بودجههای موجود، تحولی ملموس و محسوس در دل ادارات دولتی رقم بزند. توقعی که از یک مدیریت کارآمد میرود، چندان گزاف نیست: آنکه مردم در بازهای چندماهه، دگرگونی را در حوزهی بهداشت و درمان، مدیریت شهری، تأمین انرژی، توسعهی زیرساختهای مرزی، آموزش و پرورش، شکوفایی ورزش، بالندگی فرهنگی و از همه مهمتر در رشد اقتصادی، به چشم ببینند، نه در وعدهها، که در بافت زندگی روزمرهشان.
اما آنچه هر روز در رسانهها و فضای مجازی بازتاب مییابد، روایتی دیگر است: ناکامی در مدیریت دانشگاهها ذیل وزارت علوم و وزارت بهداشت، وضعیت نابسامان جادههای مرزی که هر روز جان شماری از هماستانیها را میستاند، بحران مزمن در مدیریت ورزشی، رکود در توسعهی فرهنگی، عقبماندگی سطح تحصیلی و بودجههایی که بهجای بازآفرینی زندگی مردم، در مسیرهای بیبازده هدر میروند. در چنین بستری، چگونه میتوان از استاندار انتظار داشت که بخواهد دیگر کسی واژهی محرومیت را بر زبان نیاورد؟ بیتردید برچسب محرومیت، برچسبی خوشایند نیست اما تلخیِ واقعیتِ محرومیت مردم استان، از ابعاد گوناگون (و از همه مهمتر، محرومیت از داشتن مدیرانی کارآمد) چیزی نیست که با انکار یا حساسیت نسبت به یک واژه، از میان برود. مدیرانی که بودجه در اختیارشان را نه صرفاً هزینه کنند، که در بهترین مسیر ممکن بهکار گیرند، تفاوتی ظریف اما تعیینکننده میان مصرف و سرمایهگذاری.
هر بار که استاندار از ضرورت تغییر مدیران سخن میگوید، از آنان برنامه میخواهد، فرصت حضور میدانی میدهد و بار دیگر همان چرخه تکرار میشود، اما با وجود همهی این ضعفهای آشکار، هیچ تحول بنیادینی رخ نمیدهد. این یعنی همهی این گفتوگوها، در نهایت، تنها نقش تسکیندهنده دارند. نوعی سخندرمانی که دردی را موقتاً میپوشاند، بیآنکه ریشهی آن را برکَند. و اینجاست که باید به پیامد عمیقتر این الگو توجه کرد: وقتی مقام ارشد استانی سخن میگوید، اما بدان جامهی عمل نمیپوشاند؛ مدیران زیرمجموعه نیز همان الگو را از او میآموزند و تکرار میکنند. سخن بیعمل، به شیوهی غالب حکمرانی بدل میشود. در چنین فضایی، تلاش مدیران نه معطوف به حل مسئله، که معطوف به آراستن ظاهر است. تصویر همهچیز را گل و بلبل جلوه دادن، توهمات ذهنی و آرزوهای دستنیافتنی را در قامت برنامه بر زبان آوردن، تنها برای آنکه چند صباحی دیگر بر کرسی خویش باقی بمانند. برخی ادارات کار را به جایی رساندهاند که در عمل گزارشهایی مغایر با واقعیت ارائه میدهند، بیآنکه در استانداری کسی پیدا شود که برای اثبات این ادعاها سندی مطالبه کند. اگر بخشی از این گزارشها با واقعیت همخوانی داشت، عملکرد استان میبایست اکنون در جایگاه نخست کشوری قرار میگرفت. نشانهای روشن از فاصلهی میان روایت و واقعیت.
سالانه بودجههای هنگفتی به نهادهای مختلف برای ایجاد اشتغال اختصاص مییابد. اگر همین منابع در قالب وام به افراد شایسته و دارای صلاحیت پرداخت میشد، بیگمان امروز با این حجم از بیکاری روبهرو نبودیم و روند توسعهی استان میبایست جهشی محسوس را تجربه میکرد. اما در عمل، کسی از سوی استانداری از سازمان جهاد کشاورزی، ادارهی تعاون، کار و رفاه اجتماعی و سایر نهادهای متولی اشتغال نمیپرسد که سرانجام وامهای پرداختی در سالهای گذشته چه شد، و چند درصد از وامگیرندگان همچنان در همان حرفهای که برای آن تسهیلات دریافت کردهاند، مشغول به کارند؟ اگر تنها یک نفر یا یک نهاد نظارتی پیدا میشد که صرفاً این پرسش ساده را مطرح کند، بیتردید امروز در جایگاهی دیگر ایستاده بودیم و واژهی محرومیت دیگر توصیفگر مناسبی برای این استان نبود.
از همان آغاز رویکارآمدن دولت چهاردهم، رئیس دولت وعده داد که مدیران غیرتخصصی (آنان که از حوزههای نامرتبط بر کرسی مدیریت سایر ادارات تکیه زدهاند) برکنار خواهند شد. اما تا امروز، مقام ارشد استانی نتوانسته یا نخواسته این وعده را در سطح استان عملیاتی کند. مدیرانی که با وجود آنکه حتی رتبهای در جشنوارهی شهید رجایی (که خود میبایست معیاری برای سنجش کارآمدی مدیران باشد) کسب نکردهاند، همچنان بر همان کرسیها باقی ماندهاند و برخی از مدیران که در این جشنواره حائز رتبه شدند، اما جامعه هدف از عملکرد آن دستگاهها رضایت حداقلی ندارند. وقتی مدیری با وجود ناکارآمدی مشهود و علیرغم مصوبات و وعدههای صریح رئیس دولت، بر جایگاه خویش تثبیت میشود، این خود نشانهایست از لنگیدنِ یک حلقه در زنجیرهی مدیریت. بیتردید گروههایی از تداوم حضور برخی مدیران بر این کرسیها بهره میبرند؛ اما وظیفهی استاندار، بهعنوان بالاترین مقام اجرایی دولت در استان، این نیست که از این گروههای ذینفع واهمه داشته باشد، هراس از آن که مبادا برایش هزینهتراشی کنند یا اخباری ناراست به مرکز مخابره نمایند. تمایل استاندار به مدیریت بیهیاهوی استان، فینفسه ستودنیست، اما نه تا بدان پایه که طیفهای گوناگون مردمی، بهخاطر ملاحظهی گروههای قدرت، نادیده انگاشته شوند.
آنچه از دل این تحلیل برمیآید، نه دعوتی به بدبینی مطلق، که فراخوانیست به بازتعریف نسبت میان سخن و عمل در ساحت مدیریت استانی. توسعه، محصول شعار نیست، محصول تصمیمهاییست که هزینه دارند، محصول پرسیدنهای مکرر و بیاغماض، و محصول شجاعتی که مدیر را از کرسی بهخاطر ناکارآمدی، نه بهخاطر ملاحظهی این و آن گروه، جابهجا میکند. تا زمانی که پرسشگری نهادینه نشود و پاسخگویی به رویهای پایدار بدل نگردد، محرومیت نه سرنوشتی محتوم، که نتیجهی مستقیم یک انتخاب مدیریتی باقی خواهد ماند، انتخابی که میتوان و باید آن را تغییر داد.
سلطانعلی عابدی
سردبیر








