تأملی بر فرصتِ احیای رسانه‌ی ملی
تأملی بر فرصتِ احیای رسانه‌ی ملی
در هیاهوی گمانه‌زنی‌های سیاسی این روزها، اخبار چنان رنگ می‌بازند که گویی هیچ چیز جز معادلات قدرت، ارزشِ شنیدن ندارد. اما زمزمه‌ی دگرگونی بر فراز عمارت شیشه‌ای جام‌جم، آرام آرام از پوستۀ شایعه بیرون می‌خزد و نوید عبور از بن‌بستی فرساینده را می‌دهد. دورانی که بی‌اغراق می‌توان آن را انحصار گفتمانیِ پایداری نامید، رسانه‌ی ملی را نه با چالشی گذرا، که با بحرانی وجودی در نسبت با مخاطب روبه‌رو ساخت. بحرانی که ثمرۀ تلخش، نه صرفاً ریزشِ آمار بینندگان، بلکه فروپاشیِ سرمایه‌ی اجتماعی و مرجعیتِ خبری نهادی بود که روزگاری قلب تپنده‌ی اتاق نشیمن ایرانیان به شمار می‌رفت.

از منظر جامعه‌شناختی، تلویزیون همواره واجدِ کارکردی دوگانه بوده است، آینه‌ای برای بازنمایی تکثّرِ جامعه و چراغی برای روشنگریِ افکار عمومی. در دوران یادشده، آنتن به جای ویترینی گشوده به روی همۀ سلیقه‌ها، به تریبونی اختصاصی برای طیفی فروکاسته شد که مشی سیاسی‌شان جز بر طبلِ طرد و حذفِ دیگری نمی‌کوبید. انتصابِ مدیرانِ هم‌سو با جریانی خاص، نه بر مبنای شایستگی و کارنامۀ حرفه‌ای، که صرفاً بر اساس قرابت‌های ایدئولوژیک، مصداق عینیِ پدیدۀ هم‌گونی نخبگانی بود، آفتی که سازمان را از شنیدن صداهای ناهمسو ناتوان ساخت و آن را در باتلاق خودارجاعیِ مهلکی فرو برد.
در این وانفسای یک‌دست‌سازی، چهره‌های شاخص و تهیه‌کنندگان کهنه‌کاری که ماحصل دهه‌ها تجربه و خلاقیت‌شان، شناسنامۀ بصری خانه‌های ایرانی را شکل داده بود، قربانی تیغِ سیاست‌زدگی شدند. جایگزینی بلندگوهای تندرو به جای معتدل و کوچ اجباریِ خردِ رسانه‌ای، شکافی ژرف میان فرکانسِ آنتن و فرکانسِ واقعیت جامعه ایجاد کرد. این شکاف اما بیننده را نه به سوی گزینه‌های مشابهِ داخلی، که به آغوش رسانه‌های فرامرزی و تالارهای بی‌در و پیکرِ شبکه‌های اجتماعی پرتاب کرد. آن‌گاه که تحلیلِ میدانیِ مناسبات روز، در خیابان و فضای مجازی، سوار بر موج‌های چابکِ داده، از روایت رسمیِ آنتن پیشی می‌گیرد، مرجعیت نه در جنگ سخت‌افزاری، که در نبردِ آرام و بی‌سروصدای روایت‌ها فرو می‌ریزد.
تراژدی این دوران اما صرفاً در میدانِ ستاد مرکزی رقم نخورد. شبکه‌های استانی که در نظریۀ توسعه‌ی فرهنگی، می‌بایست محمل اشاعۀ زیست‌جهان بومی باشند، به پایگاه‌های اقماری همان نگاه رادیکال مرکز بدل شدند. سپردن سکانِ هدایت این شبکه‌ها به چهره‌هایی بیگانه با الفبای ظریف رسانه، تنها به دلیل تعلقات سیاسی، اجحافی مضاعف به سرمایه‌ی فرهنگی این سرزمین بود. این افراد که حرفه‌ای‌ترین هنرشان توجیه ناتوانی و پاک کردن صورت مسئله بود، ارتباط با تولیدکنندگان پرسابقه و اندیشمند را بریدند و به امید معجزۀ جذب مخاطب، به فعالان سطحی‌نگرِ مجازی پناه بردند. حاصل این رویکرد، تولید محتوایی بود که نه سویه‌ای ملی داشت و نه عمقی محلی، تنها تکرار کلیشه‌هایی گسسته از جانِ فرهنگ که مخاطبِ وفادارِ استانی را نیز نخست مأیوس و سپس دمخور و گریزان ساخت.
اکنون اما زخم‌های برجای‌مانده بر پیکر نحیف اعتماد، مرهمی از جنس خردِ شجاعانه می‌طلبد. آنچه صدا و سیما برای بازگشت به خانه بدان محتاج است، صرفاً جابه‌جایی نام‌ها بر کرسی‌های مدیریت نیست، بلکه نیازمند یک چرخش پارادایمی و جهش در طرز نگاه است. رسانۀ ملی امروز، تشنۀ مدیری در ترازِ روشنفکری عمل‌گراست. چهره‌ای معتدل، آگاه به نظریه‌های مدرنِ حوزۀ ارتباطات و شجاع در شکستن انحصارهای ساختگی و حلقه‌های بسته‌ی قدرت. مدیری که به درستی بداند وطن‌دوستی با انحصارطلبی تفاوتی ذاتی دارد و می‌توان پرچم رفیع هویت ملی را در فضایی آکنده از تکثّر، رنگارنگی و مدارا برافراشت.
این کرسیِ لرزان، اکنون جسارتی سترگ طلب می‌کند برای خانه‌تکانیِ عمیق و بیرون راندن تندروهایی که فهمِ پیچیده و لایه‌لایۀ رسانه را به تکلیفِ سطحیِ سیاسی تقلیل داده‌اند. راهِ بازسازی اعتماد، تنها از رجعتِ آگاهانه به حرفه‌گرایی و پذیرش گفتمانِ زاینده میان همۀ نحله‌های فکری می‌گذرد. صدا و سیما باید دوباره، و این بار از بنِ جان، بیاموزد که آنتن، ملکِ مطلق هیچ جناح و جبهه‌ای نیست. آنتن آینه‌ای است که اگر با غبار تعصّب و تحجّر پوشیده شود، مردم پیش از آنکه گوش بسپارند، روی برمی‌گردانند. فرصتِ احیا کوتاه است و این میراثِ کهنِ ملی، دیگر تاب تحمل یک دورۀ تلخ دیگر را ندارد.
سلطانعلی عابدی

سردبیر