وقتی صداى سیستان در رسانهٔ ملی تحریف می‌شود
وقتی صداى سیستان در رسانهٔ ملی تحریف می‌شود
هنر متعالی، آیینه‌ی تمام‌نمای شکوه و عظمت فرهنگی یک تمدن است؛ آیینه‌ای که باید برترین و اصیل‌ترین جلوه‌های یک سرزمین را با تمامی ظرافت‌ها و پیچیدگی‌هایش نمایان سازد، نه آنکه با ناآگاهی و سهل‌انگاری، دستمایه‌ی تحریف و ابتذال گردد.

افسوس که سریال «بادار» به کارگردانی سیروس حسن‌پور و نویسندگی فاطمه سلطانی، معصومه میرطالبی و زینب امامی‌نیا، که با هیاهوی بسیار بر پردهٔ شبکه یک سیما ظاهر شد، نه تنها نتوانست جلوه‌ای شایسته از فرهنگ اصیل سیستان را به تصویر کشد، بلکه با ارائه‌ای ناشیانه و غیردقیق از گویش ریشه‌دار سیستانی، خشم و اعتراض عمیق مردمان این دیار کهن را برانگیخت

این رخداد تأسف‌بار، گواهی است بر غفلتی بزرگ‌تر: بی‌اعتنایی مکرر به خرده‌فرهنگ‌های غنی و گران‌سنگ ایران‌زمین که هر یک، حلقه‌ای از زنجیرهٔ هویت ملی ما را تشکیل می‌دهند. سیستان و بلوچستان، این خطهٔ اساطیری و خاستگاه حماسه‌های سترگ، همواره به دلیل دشواری‌های دسترسی و محدودیت امکانات، کمتر آنچنان که شایسته‌اش است، در رسانهٔ ملی مورد توجه قرار گرفته است. حتی در این اثر نیز، تنها گوشه‌ای کوچک از طبیعت خشن اما دل‌انگیز آن به نمایش درآمده، حال آنکه فقدان شناخت ژرف نویسندگان از جغرافیای فرهنگی و آیین‌های ناب این منطقه، سبب شده تا سریال از بهره‌گیری از مفاهیم اصیل و روح فرهنگی سیستان محروم بماند و قسمت نخست آن را به شکلی تمام‌عیار، به ناکامیی هنری بدل سازد.

اما نکتهٔ اصلی و دردناک ماجرا، برخورد غیرحرفه‌ای و مضحک با گویش سیستانی است. سیستانی، با هویتی مستقل، دستور زبانی متمایز و ساختاری واژگانی ویژه، برای غیرسیستانی‌ها تقریباً غیرقابل فهم است و درک آن نیازمند ممارست بسیار است. سازندگان این سریال، همانند بسیاری پیش از خود، نه تنها راه حلی برای این چالش نیافته‌اند، بلکه با خلق ملغمه‌ای ناهمگون از لهجه‌های افغانی، نهبندانی، بیرجندی و معدودی واژگان نادرست تلفظ شده سیستانی، توهینی ناخواسته اما ملموس به این گنجینهٔ فرهنگی روا داشته‌اند. حتی بازیگران توانایی چون رضا خدادادبیگی و فرشته سرابندی که زبان مادری‌شان سیستانی است، در میان دوگانگی دستور زبان فارسی و سیستانی سرگردان مانده‌اند و به دلیل تلاش برای قابل فهم کردن دیالوگ‌ها برای مخاطب عام، نتوانسته‌اند حق مطلب را ادا کنند.

این ضعف، ریشه در ناآگاهی کارگردان و نویسندگان از حساسیت‌های قومی و جغرافیای فرهنگی دارد که حاصل آن، خلق اثر بی‌ریشه و فاقد هویت است؛ اثری که اگر با بودجه‌ای خصوصی تولید می‌شد، شاید می‌شد به دلیل محدودیت منابع، تا حدی بر این کاستی‌ها چشم پوشید، اما وقتی با هزینهٔ دولتی و از سر بی‌مسئولیتی، چنان تصویر غلط و ناخوشایندی از فرهنگ و زبان یک منطقه ارائه می‌شود، دیگر این کاستی نه یک اشتباه هنری، که جفایی نابخشودنی است.

زبان‌ها و گویش‌های محلی، گنجینه‌های پربهای واژگانی و میراث ماندگار ادبی هستند که نه تنها تهدیدی برای یکپارچگی فرهنگی محسوب نمی‌شوند، بلکه بالاترین ظرفیت را برای غنی‌سازی و توسعهٔ زبان فارسی، این شاهکار جاودانهٔ ملی، دارا می‌باشند. سیستان، زادگاه یعقوب لیث صفاری است؛ همان قهرمان ملی که پرچم زبان فارسی را برافراشت و آن را از خطر زوال نجات بخشید. چه ستمی است بزرگ‌تر که امروز، به حرمت همان زبان که او برای احیایش جانفشانی کرد، گویش ریشه‌دار مردمان همان سرزمین، در اثری دولتی دستمایهٔ تمسخر و تحریف گردد.

باشد که این رویداد، زنگ خطری باشد برای تمامی نهادهای فرهنگی تا درکی عمیق‌تر از «وحدت در کثرت» ایرانی پیدا کنند. تا زمانی که به کارگردانان و داستان‌پردازان بومی اعتماد نمی‌شود و حتی تولیدات درون‌استانی نیز به غیربومی‌ها سپرده می‌شود، زبان و فرهنگ سیستانی، این مظلوم خاموش، همچنان در حافظه خواهد ماند و راویتگر راستین خود را نخواهد یافت.

می‌بایست دریافت که پاسداشت گویش‌های محلی، پاسداشت هویت چند هزارسالهٔ ایران است. باید اجازه داد تا هر فرهنگ، به زبان خودش سخن بگوید و هر دیار، روایتگر اصیل خود باشد. تنها در این صورت است که آیینهٔ هنر راستین، بتواند شکوه تمام نمای میهن عزیزمان را با تمام رنگارنگی و غنایش به نمایش بگذارد.

سلطانعلی عابدی