کالبدشکافی یک اسطوره اجتماعی در آیینه علم و مدرنیته
کالبدشکافی یک اسطوره اجتماعی در آیینه علم و مدرنیته
در گستره تمدن بشری هیچ مفهومی چون خون بار نمادین و قداستی نیافته که همزمان منبع حیات و منشأ تفرقه باشد. این ماده حیات‌بخش که در رگ‌های هر انسانی جریان دارد، از دیرباز فراتر از کارکرد بیولوژیک خود، به نمادی از هویت، شرافت و تداوم نسل بدل شده است. از تمدن‌های کهن مصر و بین‌النهرین تا فلات ایران و شبه‌قاره هند، باور به انتقال فضیلت‌ها و خصایص روحی از طریق خون پدر، بنیان نظام‌های طبقاتی را شکل داده و مشروعیت الهی را برای حکمرانان رقم زده است. این انگاره که امروزه در محک آزمون‌های ژنتیک مردود شناخته شده، همچنان سایه سنگین خود را بر جوامع بشری، به ویژه در بسترهای فرهنگی سنت‌زده چون سیستان، گسترده نگه داشته است.

میشل فوکو در تحلیل خود از سازوکارهای قدرت، به نقش گفتمان خون در تولید و بازتولید ساختارهای سلطه اشاره می‌کند. او معتقد است که جوامع پیشامدرن، هویت افراد را بر پایه سیاست خون تعریف می‌کردند؛ جایی که نسب و تبار، نه صرفاً یک واقعیت بیولوژیک، بلکه ابزاری برای توجیه نابرابری‌های اجتماعی بود. این گفتمان، با تولید روایت‌هایی از خون پاک و نژاد برتر، سلسله‌مراتب اجتماعی را طبیعی جلوه داده و هرگونه اعتراض به آن را نوعی خروج از نظم الهی تلقی می‌کرد. در این نظام، قدرت نه از طریق قانون و قرارداد اجتماعی، بلکه از مجرای میراث خونی توزیع می‌شد و کسانی که مدعی داشتن خون اهورایی یا «نسب شاهانه» بودند، با ابزار قدرت و اهرم زور، خود را سایه خدا بر زمین می‌خواندند.

این پارادایم فکری، محدود به یک جغرافیا یا تمدن خاص نبود. از فرعون‌های مصر که خود را فرزندان خدای خورشید می‌پنداشتند تا شاهان ساسانی که به فره ایزدی متوسل می‌شدند، و از نظام کاست‌های برهمنی هند تا اشراف اروپای قرون وسطی، همه بر این باور مشترک استوار بودند که خون، حامل نه تنها ویژگی‌های جسمانی، بلکه فضایل اخلاقی و حق حکمرانی است. ماکس وبر در تحلیل خود از «سلطه سنتی»، به این نکته اشاره می‌کند که در جوامع پیشامدرن، مشروعیت قدرت نه از عقلانیت قانونی، بلکه از تقدس سنت و اعتقاد به قدمت برمی‌خیزد. خون در این نظام، نه یک ماده بیولوژیک، بلکه سرمایه نمادین است که به تعبیر پیر بوردیو، قابلیت تبدیل به سایر اشکال سرمایه (اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی) را دارد.

دریغا که این نگاه تنگ‌نظرانه، حتی در آستانه مدرنیته نیز از پویش بازنماند. در قرن بیستم، هنگامی که اروپا ادعای گذر از عصر تاریکی و ورود به دوران روشنگری را داشت، جنبش نازیسم در قلب این قاره سر برآورد. آدولف هیتلر با استفاده از نظریات کذایی آرتور دوگوبینو درباره «نابرابری نژادها» و اندیشه‌های فریدریش نیچه درباره انسان برتر (هرچند برخلاف منظور اصلی نیچه) به ساخت افسانه ژن آریایی برتر پرداخت. او با تأسیس حزب نازی و به کارگیری علوم کاذب مانند فرنولوژی و اوژنیک، قصد یکدست‌سازی نژادی جامعه آلمان را کرد و جهان را به ورطه خونین‌ترین جنگ تاریخ کشاند. هولوکاست، نمود بشع‌ترین تبعات این اندیشه واپسگرا بود که طی آن، میلیون‌ها انسان به صرف خون نامطلوب به کشتارگاه‌ها فرستاده شدند. هانا آرنت در اثر برجسته خود ریشه‌های توتالیتاریسم به این نکته اشاره می‌کند که نازیسم نه یک انحراف تاریخی، بلکه تجلی منطقی باورهای نژادپرستانه‌ای بود که قرن‌ها در لایه‌های زیرین فرهنگ اروپایی نهفته بود.

طنز تلخ تاریخ آنجاست که امروزه، در عصر ژنومیک و زیست‌شناسی مولکولی، آزمایش‌های DNA این برج عاج نژادپرستان را به لرزه درآورده است. پروژه ژنوم انسانی که در سال ۲۰۰۳ به اتمام رسید، نشان داد که تمامی انسان‌ها، صرف‌نظر از رنگ پوست، زبان یا جغرافیا، ۹۹.۹ درصد ژنوم مشترک دارند. تفاوت‌های ظاهری که موجب تفرقه‌های نژادی شده، تنها به ۰.۱ درصد از ژنوم مربوط است و این تفاوت‌ها هیچ ارتباطی با برتری یا فروتری ذاتی ندارد. بیش از این، مطالعات ژنتیک جمعیتی نشان داده که تنوع ژنتیکی درون یک گروه قومی، بیشتر از تفاوت‌های بین گروه‌های مختلف است. به عبارت دیگر، دو فرد از یک نژاد ممکن است از نظر ژنتیکی تفاوت بیشتری با یکدیگر داشته باشند تا با فردی از نژاد دیگر. نتایج آزمایش‌های ژنتیکی که افراد متعصب ناسیونالیست را با کشف درصد قابل توجهی از ژن‌های دشمنان‌ تاریخی در DNA خود مواجه می‌کند، شوخی تلخ طبیعت با خودبزرگ‌بینی انسانی است.

با این حال غریزه کهن قبیله‌گرایی و بقا از طریق ناسیونالیسم خونی، کماکان در بسیاری از جوامع پایدار مانده است. این پایداری را می‌توان از منظر روان‌شناسی اجتماعی تحلیل کرد. هنری تاجفل در نظریه هویت اجتماعی خود استدلال می‌کند که انسان‌ها برای حفظ عزت‌نفس مثبت، تمایل دارند گروه درون‌گروهی خود را برتر از برون‌گروه‌ها بدانند.

این تمایل هنگامی که با روایت‌های تاریخی از خون پاک و نسب برتر تقویت شود، می‌تواند به ناسیونالیسم افراطی و حتی نسل‌کشی منجر شود. امیل دورکیم نیز در تحلیل خود از همبستگی مکانیکی به این نکته اشاره می‌کند که در جوامع سنتی، پیوند اجتماعی بر پایه تشابه و قرابت خونی استوار است، اما با گذار به جوامع مدرن، این همبستگی باید به همبستگی ارگانیکی مبتنی بر تقسیم کار و وابستگی متقابل تبدیل شود.

این منظره اجتماعی در جغرافیای سیستان، جلوه‌ای عمیق و چندلایه یافته است. سیستان، این سرزمین کهن که گاهواره داستان‌سرایان و پهلوانان بوده، از دیرباز میدان تقابل دو مفهوم خون و شیر است. در فرهنگ این خطه، خون به نسب پدری و شیر به نسب مادری اشاره دارد، اما ساختار مردسالارانه جامعه، همواره بر ارجحیت خون بر شیر پای فشرده است. قوم کیانی، که خود را بازمانده شاهان پیشدادی و کیانی می‌دانند، قرن‌ها محور احترام و اجماع عمومی بر برتری بوده‌اند. حتی امروزه نیز، منسوب بودن به این خاندان، به نوعی سرمایه نمادین تلقی می‌شود که می‌تواند به ارج و قرب اجتماعی بدل شود. سایر طوایف سیستان نیز، هر یک با استناد به تاریخ پرشکوه خویش و شخصیت‌های برجسته‌ای چون یعقوب لیث صفاری، در میدان رقابتی نمادین برای اثبات برتری نسب خویش اند.

یعقوب لیث صفاری این رویگرزاده بلندآوازه که از صنعت مسگری به فرماندهی لشکریان رسید و سلسله صفاریان را بنیان نهاد، نمونه بارز این تنش بین شایستگی فردی و اقتضای نسب است. تاریخ سیستان حکایت می‌کند که یعقوب، علی‌رغم توانایی‌های نظامی بی‌بدیل و مهارت رهبری، تلاش داشت تا نسب خود را به پادشاهان پیشین برساند. این تلاش، نشان می‌دهد که در آن دوران، حتی فتوحات چشمگیر نیز برای مشروعیت‌بخشی کافی نبود و باید با سرمایه نمادین نسب تقویت می‌شد. جالب اینکه در سال‌های افول صفاریان، مردم آشفته سیستان، در جستجوی فردی از نژاد صفاری بودند تا با نشاندنش بر تخت حکومت، شکوه ازدست‌رفته را بازگردانند. این رویکرد، نمود بارز همان سلطه سنتی وبری است که در آن، مشروعیت از تقدس تبار برمی‌خیزد، نه از شایستگی فردی.

از منظر انسان‌شناسی، ساختار قومی سیستان را می‌توان نمونه‌ای از نظام تبارشناسی پدرسالار دانست که در آن، هویت و میراث صرفاً از مجرای خط پدری منتقل می‌شود. در این نظام، پسرعمو (پیوند خونی) بر خواهرزاده (پیوند شیری) اولویت دارد و این ترجیح، بازتابی از ساختار قدرت مردسالارانه است که نقش زنان را در انتقال هویت و میراث نادیده می‌گیرد. این نگاه، علی‌رغم اینکه در بسیاری از جوامع سنتی رایج بوده، با یافته‌های علم پزشکی و ژنتیک مدرن در تضاد آشکار است.

از منظر علم پزشکی و ژنتیک، ادعای برتری خون بر شیر فاقد هرگونه پایه علمی است. هر فرد، دقیقاً ۵۰ درصد از ماده ژنتیکی خود را از مادر و ۵۰ درصد را از پدر به ارث می‌برد. کروموزوم‌های جنسی X و Y تنها تعیین‌کننده جنسیت هستند و هیچ ارتباطی با فضایل اخلاقی یا توانایی‌های ذهنی ندارند. بیش از این، میتوکندری، اندامک سلولی که مسئول تولید انرژی است و نقشی حیاتی در بقای سلول دارد، به طور کامل از مادر به فرزند منتقل می‌شود. این ماده ژنتیکی میتوکندریایی، که حاوی حدود ۳۷ ژن است، صرفاً از خط مادری به ارث می‌رسد و پدران هیچ نقشی در انتقال آن ندارند. بنابراین، اگر بخواهیم به زبان کهن سخن بگوییم، شیر نقشی به مراتب مهم‌تر از آنچه در فرهنگ سنتی تصور می‌شد، در تداوم حیات دارد.

فرانسیس گالتون، پسرعموی چارلز داروین، در قرن نوزدهم با ابداع مفهوم اوژنیک یا نژادپروری، قصد داشت با انتخاب نسل، نوع بشر را ارتقا دهد. این اندیشه که بعدها به بهانه‌ای برای سیاست‌های نژادپرستانه نازی‌ها بدل شد، بر این فرض غلط استوار بود که ویژگی‌های پیچیده انسانی چون هوش و اخلاق، صرفاً از طریق ژن‌ها تعیین می‌شوند. اما امروزه می‌دانیم که شخصیت انسان، حاصل تعامل پیچیده ژنتیک، محیط و تجربه است. مفهوم اپی‌ژنتیک نشان می‌دهد که حتی با ژنوم یکسان، بیان ژن‌ها می‌تواند بسته به محیط و تجربیات زندگی متفاوت باشد. به عبارت دیگر، انسان نه زندانی ژن‌های خود، بلکه آفریننده سرنوشت خویش است.

از منظر جامعه‌شناختی نگرش مبتنی بر برتری خونی، مانعی عظیم بر سر راه شکل‌گیری جامعه مدرن است. جوامعی که در دام این انگاره گرفتارند، هویت فرد را نه در شایستگی‌های شخصی، که در طومار تبارنامه اجدادی او جستجو می‌کنند. این پدیده که آنتونیو گرامشی آن را نوعی هژمونی فرهنگی می‌نامد، موجب تولید و بازتولید نابرابری‌های اجتماعی می‌شود. در چنین ساختاری، طبقات پایین جامعه، نه تنها محروم از منابع مادی، بلکه محروم از سرمایه نمادین نیز هستند و این محرومیت مضاعف، چرخه فقر و محرومیت را تداوم می‌بخشد.

برای گذار از این بحران فکری واپسگرا، نیازمند تحولی چندبعدی هستیم. در بعد آموزشی، نظام تعلیم و تربیت باید از تبلیغ تبار پرافتخار به سوی پرورش انسان‌های شایسته، خلاق و مسئولیت‌پذیر حرکت کند. پائولو فریره در تعلیم و تربیت ستمدیدگان بر این نکته تأکید می‌کند که آموزش باید آزادی‌بخش باشد، نه سپرده‌گذاری، یعنی نباید صرفاً باورهای موجود را در ذهن شاگردان تزریق کند، بلکه باید آنها را قادر سازد تا با تفکر انتقادی، واقعیت را بازخوانی و تحول دهند. در بعد فرهنگی، رسانه‌ها می‌توانند با تولید محتواهایی که بر ارزش‌های جهان‌شمول انسانی، همدلی و شایسته‌سالاری تأکید دارند، در تغییر این گفتمان نقش آفرین باشند. والتر بنیامین در مقاله اثر هنری در عصر بازتولید تکنیکی به قدرت رسانه‌های مدرن در شکل‌دادن به آگاهی جمعی اشاره می‌کند.

در بعد سیاسی‌ ـ حقوقی، باید مفهوم شهروندی را جایگزین تعلق قومی کرد. در جامعه مدرن، معیار برتری، تابعیت قانون و شایستگی فردی است، نه تبار قبیله‌ای. یورگن هابرماس در نظریه عمل ارتباطی خود، بر اهمیت گفتگوی عقلانی و فضای عمومی در جوامع دموکراتیک تأکید می‌کند. او معتقد است که مشروعیت قدرت باید از طریق مشارکت آگاهانه شهروندان و مباحثات عقلانی حاصل شود، نه از طریق توسل به سنت یا تبار. در بعد علمی، ترویج دانش ژنتیک پایه و تنویر افکار عمومی درباره برابری نقش پدر و مادر در وراثت، می‌تواند طلسم باورهای نژادپرستانه را بشکند. کارل پوپر در جامعه باز و دشمنان آن بر اهمیت عقلانیت انتقادی در مقابله با خرافات قبیله‌ای تأکید می‌کند.

در نهایت باید تاریخ را نه به مثابه موزه افتخارات اجدادی، که به عنوان درس‌هایی برای ساختن آینده‌ای بهتر بازخواند. والتر بنیامین در تزهایی درباره فلسفه تاری می‌گوید: تاریخ را باید علیه موی آن شانه زد؛ یعنی باید روایت‌های رسمی و قهرمان‌پروری شده را به چالش کشید و به روایت‌های حاشیه‌ای و فراموش‌شده گوش داد. تاریخ ما مملو از انسان‌های بزرگی است که نه به صرف نسب، که به دلیل لیاقت فردی ماندگار شده‌اند؛ از جلال‌الدین محمد بلخی گرفته تا ابوریحان بیرونی، از ابن‌سینا تا خیام، از مولانا تا شمس.

در پایان باید پذیرفت که عظمت یک فرد، در قاموس بلندای شخصیت، دانش و خدمت‌گزاریش به جامعه معنا می‌یابد، نه در طومارهای پوسیده شجره‌نامه. انسانیت والاتر از آن است که در حصار تنگ خون و شیر محبوس بماند. آلبر کامو در مرد شورشی می‌نویسد: «انسان تنها موجودی است که از پذیرفتن آنچه هست امتناع می‌کند.» این امتناع، همان جرأت گذر از سنت‌های واپسگرا و ساختن جامعه‌ای است که در آن، هر انسانی به پاس لیاقت و کرامت ذاتی‌اش ارج نهاده شود، نه به دلیل خونی که در رگ‌هایش جاری است. زمان آن فرا رسیده که به جای غرق شدن در نارسیسم قومی، به ساختن آینده‌ای بیندیشیم که در آن، معیار برتری، نه تبار و نسب، بلکه انسانیت و شایستگی باشد.

سلطانعلی عابدی