در این سیستم دیرینه سال، وفاداری یک انتخاب اخلاقی صرف نیست، بلکه ضربان قلب اجتماع است. حمایت نه ترحم که وظیفهای مقدس است و تصمیمگیری و کنش جمعی، نه محصول شور و مشورت مدرن، که رسوبی ناخودآگاه و موروثی در روان جمعی مردم این دیار است.
در ناخودآگاه طایفه، فرد در کل مستحیل میشود، بیآنکه این استحاله تحمیلی باشد. این یک هم زیستی مسالمتآمیز باستانی است. طایفه قرنها زیست را در این اقلیم ممکن ساخته، از بحرانهای هولناک عبور داده و سرمایهای اجتماعی از جنس اعتماد و همبستگی را در تار و پود جامعه تنیده است. اما این سرمایه، شمشیری دو لبه بود. مرزهای طایفه، اگرچه درونخویش امنیت میآفرید، در برونخویش، دیواری بلند از ما در برابر دیگری میکشید.
در این میان اندک اندیشمندان و جوانان تحصیلکردهای که به هیچ جریان فکری سازمانیافته و ایدئولوژیِ از پیش تعیینشدهای تعلق خاطر نداشتند، با شجاعتی تحسینبرانگیز و با سلاح واکاوی انتقادی، به دل این بنای کهن زدند. تلاش آنها تلاشی پارادوکسیکال بود: میخواستند از درون یک ساختار سنتی، معنا و کارکردی مدرن استخراج کنند. آنها در آرزوی تبدیل این سرمایهی اجتماعی محدود و درونگروهی به سرمایهی اجتماعی عام و فراگیر بودند. میکوشیدند تا طایفه را از مدار عصبیت قومی خارج سازند و به مداری از همبستگی مدنی پرتاب کنند. پروژهی فکری آنها، چیزی شبیه به کیمیاگری بود: تبدیل فلز سنگین تعصب به طلای همدلی اجتماعی. اما در میان انبوهِ جامعه، بذر این اندیشه در زمینی کشت میشد که هنوز از باران آگاهی مدنی سیراب نشده بود.
ورود جهان مدرن، با طلایهدارانی چون لیبرالیسم و دموکراسی، زلزلهای در این بنیانهای دیرینه ایجاد کرد. گفتمان مدرن، ستون فقرات جامعه را از جمع طایفه به فرد خودمختار تغییر داد. در این گفتمان، حزب به مثابه تجمیع ارادههای فردی بر اساس منافع و ایدهها ظهور کرد، حال آنکه طایفه بر پیوندهای خونی و اسطورههای نیاکانی استوار است. این دو منطق، از اساس با یکدیگر در ستیزند. آنچه در سپهر دموکراسی، رأی خوانده میشود، عصارهی عقلانیت و تشخیص فردی است، اما در بستر طایفهای، رأی تبدیل به سندی برای اثبات وفاداری قومی، سهمخواهی ایلی و ابزاری برای بقای جمع میشود. اینجاست که دموکراسی در سیستان و بلوچستان، بیش از هر جای دیگر ایران، به کمدی تراژیکی بدل شده است. انتخاباتی که قرار بود ارادهی ملی را به نمایش بگذارد، در عمل تبدیل به رفراندومی قومی میشود که در آن، وزن یک نامزد نه با برنامهها و شایستگیهایش، که با جمعیت طایفهاش سنجیده میشود.
سیستان و بلوچستان، به دلیل تنوع و گاه رقابتهای تاریخی میان دو گروه جمعیتی بزرگ حاکم، یعنی سیستانی و بلوچ، زخم این پارادوکس را عمیقتر از سایرین حس کرده است. این استان، پیشآهنگ دردی شده که دیر یا زود گریبانگیر کل ساختار سیاسی کشور میشود. رویآوردن زودهنگام به شعار نه به انتخابات فراقومی و فرامذهبی، اگر چه هنوز در میدان عمل به شکست انجامیده، خود نشانی از یک بیداری دردناک و یک خودآگاهی تلخ است. همین که این شعار بر سر زبانها افتاده، یعنی جامعه به این شناخت رسیده که نگاه قومی و طایفهای، چون موریانهای به جان مفهوم والای مدنیت، قانونمداری و دموکراسی افتاده است. این که زمزمهی نفیِ بازی قومی در انتخابات بلند شده، به معنای آن است که جامعه، هزینهی این نگرش را با گوشت و پوست و استخوان خود لمس کرده و دریافته که انتخاب یک نماینده از قوم خودش، لزوماً به نفع استانش نیست و چه بسا که این نگاه، استان را در باتلاق توسعهنیافتگی و عقبماندگی مزمن فرو برده است. این زمزمهها، نوید عبور از فرد قومی به فرد مدنی بود، عبوری که نیازمند زمان، تربیت مدنی، و ظهور نخبگانی فراقومی است.
اما تراژدی از آنجا عمیقتر میشود که در بحرانهای اخیر، نهادهای حاکمیتی و دولتی، به جای تقویت آن ندای خسته اما بیدارگر و سرمایهگذاری بر روی این خودآگاهیِ نوپا، خود به آغوش ساختارهای کهن پناه بردهاند.
آنها برای حفظ ثبات و تأمین امنیت، یا شاید از سر سادهانگاری و دسترسی آسان به تودهها، محوریت طایفه را دوباره به رسمیت شناختند و با تشویق به دورهمآییهایی با نگرش بدوی، به احیای بافت و کارکرد کهن آن دامن زدند. این بدان معناست که دولت، خود به عامل بازتولید ساختاری بدل شده که بزرگترین مانع تحقق خودش (دولت مدرن) است. این یک خودویرانگری نهادی است. دولتی که برای بقای کوتاهمدت خود، پایههای بلندمدت حاکمیت قانون و ملتدولت مدرن را تضعیف میکند. این اقدام، زحمات آن معدود اندیشمندان خودجوش را که میکوشیدند از دل سنت، راهی به سوی مدرنیته بگشایند، بر باد میدهد و جامعه را به نقطۀ صفر بازمیگرداند. گویی چرخهای باطل شکل گرفته است: طایفهگرایی، دموکراسی را ناکارآمد میکند و این ناکارآمدی، حاکمیت را به سوی طایفهگرایی سوق میدهد.
در نگاهی جامعهشناسانه، سیستان و بلوچستان امروز بر سر دوراهی تاریخ ایستاده است: تداوم بقا در پناه کشتی طایفه در دریای متلاطم روزگار، یا پیادهشدن در ساحل مخاطرهآمیز مدنیت و پذیرش مسئولیت فردی. آن روشنضمیرانِ بیادعا، نشان دادند که میتوان به سنتها وفادار ماند، اما در آنها تجدید نظر کرد و از آنها خوانشی رهاییبخش به دست داد. اما تا زمانی که هم جامعه مدنی در معنای حقیقی کمرشکن باشد و هم دولت در احیای آن چیزی بکوشد که خود، بزرگترین قربانی آن است، خورشید دموکراسی در این سرزمین طلوع نخواهد کرد و سیستان و بلوچستان، محکوم به تکرار چرخههای رنجآور تاریخ خواهد بود، نوسانی میان عصیان و تسلیم، میان بیداری و بازگشت به خوابهای بدوی. شاید تنها راه برونرفت، دمیدن بر همان شعلههای خرد و روشنگریای باشد که آن اندیشمندانِ تنها افروختهاند. جرقههایی که اگرچه خرد و کوچکاند، اما توان آن را دارند که روزی، تاریکی این ساختار کهن را به روشنایی آگاهی فراگیر بدل سازند.








