اما این الگو در جغرافیای ایران، توزیعی ناموزون یافته است. سیستان و بلوچستان، این سرزمین متناقضنما که همزمان از غنای معدنی برخوردار و از حضور هلدینگهای قدرتمند محروم است، در نوعی انزوای اقتصادی-فرهنگی به سر میبرد. معادن طلای جانجا و تفتان، با آن بهرهبرداریهای پرحجم، درآمدهایی میآفرینند که اگر بخشی از آن به چرخهی فرهنگ وارد شود، میتواند دگرگونیای ساختاری در ادراک جمعی از این منطقه پدید آورد.
چرا سینما؟ زیرا در عصر ما، روایتسازی، قدرت تعیینکنندهتر از واقعیت خام است. تصویر، زودتر از هر گفتمان نظری، به لایههای ناخودآگاه جمعی نفوذ میکند. دههها، سیستان و بلوچستان قربانی روایتسازی یکبُعدی بوده: مرز، قاچاق، تروریسم، محرومیت. این چارچوب تصویری، نه تنها سرمایهگذاران را دور نگه داشته، که باورهای جمعی را هم شکل داده است. اکنون، همین ابزاری که زخم زد، میتواند التیام بخشد.
اما این التیام، نه با فیلمهای تبلیغاتی یا مستندهای سفارشی، که با سینمای راستین حاصل میشود؛ سینمایی که از دل تجربهی زیستهی مردم این سرزمین برمیخیزد. داستان پیرزنی که در کنار کورهی سفال، حافظهی نسلی را زنده نگه میدارد؛ جوانی که میان خشکسالی و دانشگاه، آیندهای دوگانه میسازد؛ موسیقیدانی که در سوز دوتار، غم و امید را همزمان مینوازد. اینها، روایتهای واقعیاند که قدرت بازنویسی چهرهی یک منطقه را دارند.
سرمایهگذاری معادن در سینما، البته نه از سر نوعدوستی صِرف، که از منطق اقتصاد سیاسی نیز توجیهپذیر است. فعالیتهای معدنی در تفتان، با مقاومتهای محلی روبرو شده؛ مقاومتهایی که ریشه در بیاعتمادی دارند. این بیاعتمادی، از احساس بیگانگی میآید؛ احساس اینکه ثروت از دل زمین برمیخیزد، اما در همان زمین باز نمینشیند. سینما میتواند پلی باشد برای بازگرداندن این احساس تعلق. هنگامی که مردم ببینند فیلمی دربارهی زندگیشان ساخته میشود، داستانشان روایت میگردد، صدایشان شنیده میشود، رابطهای دوسویه شکل میگیرد.
علاوه بر این سینما، بستری برای اشتغالزایی غیرمادی است. صنایع فرهنگی، بهویژه در دوران انتقال از اقتصاد صنعتی به اقتصاد دانشبنیان، نقشی راهبردی دارند. تولید فیلم، زیرساختهایی میآفریند: استودیو، تجهیزات، نیروی انسانی متخصص، گردشگری فیلم. هر فیلمی که در سیستان و بلوچستان ساخته شود، میتواند موجی از توجه رسانهای، گردشگری، و در نهایت، سرمایهگذاریهای دیگر را به دنبال داشته باشد.
اما فراتر از همهی اینها، مسئلهای بنیادیتر وجود دارد: حق روایت. در دوران معاصر، هر گروه، هر جامعهای که روایتگر داستان خویش نباشد، محکوم به نامرئی ماندن است. سیستان و بلوچستان، با آن همه غنای فرهنگی، تاریخی و انسانی، در سینمای ایران، غالباً غایب یا حاشیهای بوده. این غیبت، خود نوعی محرومیت است؛ محرومیت از حضور در حافظهی جمعی ملی.
سرمایهگذاری معادن در سینما، نه یک کار خیریه، که سرمایهگذاری در مشروعیت، در پایداری، در آینده است. معدنی که از دل زمین طلا میکَند، اما در فرهنگ آن زمین سرمایهگذاری نمیکند، سرانجام با همان زمین بیگانه میماند. امنیت، نه با دیوار و حصار، که با پیوند و تعلق ساخته میشود. و تعلق، در عصر تصویر، از راه روایتهایی آفریده میشود که مردم خود را در آنها بازبیابند.
حال، آیا معادن طلای این سرزمین، به این فرصت تاریخی فکر خواهند کرد؟ فرصتی که در آن سود اقتصادی و مسئولیت اجتماعی، نه در تقابل، که در همگرایی قرار میگیرند. سینما، نه رقیب معدن، که تداوم آن است؛ طلایی که از دل زمین برمیخیزد تا در قاب تصویر، جاودانه شود.








