توسعه اگر معنایی جز افزایش سرانهی سیمان داشته باشد، گسترشِ توانایی انسان برای زیستن، اندیشیدن و انتخاب کردن است، و این توانایی جز در زمینهی فرهنگ نمیروید.
انسان جانوری است که در روایت زندگی میکند. زمان برای او تنها توالی لحظهها نیست، آنگاه که لحظهها در قصهای جا میگیرند، زمان به زندگی بدل میشود. از همین رو مادربزرگی که برای نوهاش قصه میگوید، در حقیقت مشغول کاری بزرگتر از سرگرمکردن است: او نخستین مدرسهی اخلاق و خیال را در خانه بنا مینهد و به کودک میآموزد که جهان میتواند جز آنچه هست نیز باشد. اکنون که آن قصهها خاموش شدهاند، حکایتهایی چون آسوکه و آسمانک، سیتک و هایکو، از شبنشینیها رخت بستهاند و شعر کهن دیگر بر لبهای خانواده جاری نیست، رشتهی انتقال حافظهی جمعی از میانه بریده شده است. شاهنامه که روزگاری آینهی همگانی خاطرهی ایرانی بود، از سفرهی مردم برچیده شد و به میراثِ اندکی خاص بدل گشت. متنی که از همگان بود، به یادگاری در تملک گروهی معدود تبدیل شد و هر متنِ مشترکی که خصوصی شود، پیوندِ مشترکبودن را با خود میبرد.
از منظر جامعهشناسی، آنچه روی داده است سستیگرفتنِ همان چیزی است که میتوان عرصهی عمومی نامید: فضایی که در آن شهروندان بیواسطهی قدرت با یکدیگر سخن میگویند، میسنجند و میآفرینند. هنگامی که هنرها از معیار زیستِ خود دور میافتند و مردم دیگر مخاطب و شریک هنر نیستند، هنر به کالایی بیخریدار یا آیینی وابسته به سفارش بدل میشود. جامعهی مدنی که معاش خود را از خزانهی دولت میستاند، ناچار روی خود را به سوی صاحبِ خزانه میگرداند، نه به سوی مردم، چرا که مخاطبِ واقعی هر نهاد کسی است که نان او را میدهد. رسانهها نیز، چون از تولید اندیشه بازماندهاند، به بازتابندهی خبر و ناقل شعار فروکاستهاند، و احزابی که آزادی کنش ندارند و حضورشان به فصلِ انتخابات محدود میماند، جز کالبدی موسمی نیستند که هر چند سال یک بار جان میگیرد و باز میمیرد. نتیجه ی چنین توسعه ای، رشدی نامتوازن است، همانند پیکری که یک عضوش میبالد و اعضای دیگر در کودکی میمانند و چنین پیکری هر قدر هم درشت باشد، توانِ راه رفتن ندارد.
اقتصاد نیز از این گسست بینصیب نیست. هر چه دولت در اقتصاد یک سرزمین محوریتر باشد، بقای نهادهای فرهنگی به رضایتِ توزیعکنندهی منابع وابستهتر میشود و بازارِ اندیشه که تنها با خریدارِ آزاد زنده است، خشک میگردد. اما مسئله از این هم ژرفتر است. اقتصادی که بر اعتماد، همکاری و سرمایهی اجتماعی تکیه ندارد، به بنایی میماند که بر شن بنا شده باشد. بندر و جاده و صنعت، بیجامعهای که بتواند به یکدیگر اعتماد کند، قرارداد ببندد و پرسشگری را تاب آورد، یا ثمر نمیدهد یا ثمرش به دست کسانی میافتد که خود از ریشههای آن سرزمین بریدهاند. سرنوشت هامون در این معنا تمثیلی است: دریاچهای که آب را از دست داد، خیزابی از غبار برآورد و ساکنانش را از زیستگاه راند. فرهنگ نیز اگر از سرچشمهاش جدا شود، همینسان به گردوغبار بدل میگردد که هر بادی آن را به سویی میبرد.
بزرگترین خطر از آنجا میآید که رابطهی انسان با تاریخ فرهنگی سرزمینش بریده شود. این سرزمین دیرزمانی چهارراه اقوام، زبانها و باورها بوده است و حافظهاش از همزیستی و درآمیختگی سرشار است. کسی که این حافظه را از دست بدهد، آنگاه که بیپناه و بیریشه در برابر جهان میایستد، آمادهی پذیرشِ هر پاسخِ آمادهای است. ایدئولوژی دقیقاً همین را عرضه میکند: جهانی بیابهام، همهچیزدان و بینیاز از پرسش. نگاه تند و بستهی دینی، هنگامی که جای پرسشگری و آگاهیجویی را میگیرد، نه ایمان را ژرفتر میکند و نه اخلاق را استوارتر. تنها یقین را جایگزین اندیشیدن میسازد، و یقینی که با پرسش سنجیده نشده باشد، دیر یا زود دیگری را نه همسخن، که مزاحم میبیند.
سلطانعلی عابدی
سردبیر








