اکنون غزل های حافظ و ترانه ها و شعر های من سراغش را از شما و زندگی می گیرند
اکنون غزل های حافظ و ترانه ها و شعر های من سراغش را از شما و زندگی می گیرند
اینک به یاد عزیزی می نویسم که هم عاشق شما بود ، هم غزل های حافظ را دوست داشت و هم شعرها و ترانه های مرا.  و اکنون غزل های حافظ و ترانه ها و شعر های من سراغش را از شما و زندگی می گیرند.

برای دوست عزیزم غلامرضا عمرانی

به یاد بانوی مهربان و عزیزش معصومه سراوانی

” از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ” .

مرگ ، هرگز دست از سر زندگی بر نمی دارد . انگار می آید تا نگذارد که آدمی دمی بدور از رنج ها و غم ها نفس بکشد . گویی سرشت زیستن چیزی جز تلخکامی های مداوم  نیست . زندگی اما همچنان جریان دارد . مثل فصل ها که می آیند و می روند . مثل بی برگی های پاییز  ، یخ زدگی های زمستان و شکوفه زدن های بهار. مرگ شاید بسیاری چیزها را از زندگی و آدمی برباید اما رویاها ، خاطرات و یادمان ها همچنان زنده می مانند . رویاها و خاطرات  امتداد آدمی در زمان و زندگی اند ، گونه ی دیگری از  بودن ها ، حضور داشتن ها و تکرار شدن ها .

انگار همین دمی پیش بود که صدایش را از آنسوی جهان شنیدم . صدای مهربان و گرم و به یاد ماندنی اش را . باورم نمی شود که فاصله مرگ و زندگی تنها  چند ثانیه، چند ساعت ، چند روز یا چند هفته  باشد . سالیان زیادی از  آشنایی و ارتباط دورادور و مجازی ما می گذرد . در این سال ها بسیاری چیزها تغییر کرد اما یک جمله ی زیبا و مهم همچنان

در پایان گفت و گوهایش ثابت بود . جمله ای که راز مهم زیستن و زندگی ست .رازی که شاید واگویه ی این مصرع شعر حافظ باشد . ” از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ” . شاید دلبستگی او به  شعرهای حافظ و حضور مداومش در  جلسات حافظ خوانی ریشه در همین باور مشترک شان  به عشق بود .

براستی چگونه می توان  این جمله و تکیه کلامش را که در این سال ها ، بارها و بارها  در انتهای گفت و گو و هنگام  خداحافظی اش  تکرار می کرد را از یاد برد . ”  من با شما  خداحافظی می کنم و شما گفت و گوی تان  را با دلبرکم ، رضا جان ادامه دهید ”

وقتی عزیزی را مرگ می رباید  پنداری دره ی عمیقی در وجود  آدمی آشکار می شود و سایه ی سیاه و تلخی زندگی  را فرا می گیرد که  جز خود آدمی هیچکس نه عمقش را می داند و نه کشندگی و تلخ کامی اش را ، بخصوص اگر  او  یار و همدمی باشد که بیشتر عمرت با شادی هایش شاد و با غم هایش  اندوهگین شده باشید .

رضا جان ناگزیر از نوشتن این جمله ی تکراری ام . این که مدام در هنگام مرگ عزیزی برای بستگان و نزدیکانش می نویسیم  که ” ما را نیز در غم و اندوه خویش سهیم بدانید ”

اما اینک به یاد عزیزی می نویسم که هم عاشق شما بود ، هم غزل های حافظ را دوست داشت و هم شعرها و ترانه های مرا.  و اکنون غزل های حافظ و ترانه ها و شعر های من سراغش را از شما و زندگی می گیرند.

پیام سیستانی