تحلیلی بر سیاست قوم‌گرایی در مدیریت سیستان و بلوچستان؛ رویکردی فلسفی-جامعه‌شناختی
تحلیلی بر سیاست قوم‌گرایی در مدیریت سیستان و بلوچستان؛ رویکردی فلسفی-جامعه‌شناختی
در تلاقی سیاست و هویت، آنچه امروز در پهنه سیستان و بلوچستان شاهد آن هستیم، تجلی دردناک شکاف میان آرمان و واقعیت است. دولت چهاردهم با رویکردی که به ظاهر بر پایه احترام به تنوع قومی بنا شده بود، با انتصاب منصور بیجار، گامی نهاد که اکنون در ترازوی نقد، سبک‌وزن می‌نماید.

هایدگر در تحلیل “دازاین” (هستی در جهان) بر این باور بود که اصالت وجودی انسان در “توانستن” اوست؛ اما آنچه در مدیریت این استان پهناور مشاهده می‌شود، روایتی تلخ از ناتوانی در “توانستن” است. سه محور بنیادین – انتصاب‌های نامناسب، ابقای مدیران ناکارآمد و کاهش سطح خدمات‌رسانی – نشانگر آن است که مدیریت کنونی، فاقد ظرفیت لازم برای هدایت این کشتی توسعه در دریای چالش‌هاست.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، آنچه دکتر پزشکیان از مفهوم قوم‌گرایی برداشت کرده، به‌نظر می‌رسد دچار خطای معرفت‌شناختی است. قوم‌گرایی در ذات خود، نه به معنای انتصاب صرف افراد با هویت قومی خاص، بلکه در پی توانمندسازی جامعه قومی از طریق شناسایی و به‌کارگیری افراد شایسته از میان آن‌ها است. این برداشت سطحی از مفهوم عمیق هویت قومی، نه‌تنها باعث بی‌اعتمادی به توانمندی بومیان در خود منطقه شده، بلکه به دیالکتیک نگران‌کننده‌ای میان “بومی‌بودن” و “کارآمدی” دامن زده است.

بوردیو در نظریه میدان قدرت خود، بر این باور است که کنشگران اجتماعی برای کسب سرمایه‌های مختلف در رقابت‌اند. در سیستان و بلوچستان، این رقابت به جای آنکه بر سر سرمایه فرهنگی و نمادین باشد، به نزاعی بر سر تصاحب قدرت تقلیل یافته است. تحمیل گزینه‌های ناکارآمد از سوی نمایندگان و مراکز قدرت، تداوم همان چرخه معیوبی است که دولت پیشین نیز گرفتار آن بود و اکنون، باری دیگر، توسعه را به آرزویی دست‌نیافتنی برای مردم بدل ساخته است.

در فلسفه اخلاق کانت، “احترام” مفهومی بنیادین است؛ بی‌تردید گرامی‌داشت اقوام و پاسداشت سنت‌ها و آیین‌های آنان، امری ضروری در جامعه چندفرهنگی ایران است، اما هنگامی که قومیت بر شایسته‌سالاری ارجحیت می‌یابد، ما با یک تناقض اخلاقی روبرو می‌شویم که پیامد آن، وداع با توسعه پایدار است.

سیستان و بلوچستان، این موزاییک زیبای قومی با غلبه دو قوم بلوچ و سیستانی، نیازمند رویکردی است که ضمن احترام به تنوع، اصل شایستگی را مغفول نگذارد. انتصاب فردی از قوم بلوچ در شرایط بحرانی استان، اگرچه می‌توانست تصمیمی هوشمندانه باشد، اما حقیقت آن است که فرد منتصب، فاقد توانایی‌های لازم برای تحقق وعده‌های ریاست جمهوری بوده است.

روانشناسی مدیریت به ما می‌آموزد که شناخت اولویت‌ها، درک فرهنگ و هنر بومی، و توانایی همکاری با طیف متنوعی از افراد، از صفات ضروری یک مدیر کارآمد است. ناتوانی استاندار در این زمینه‌ها و گرایش او به امتیازدهی به حلقه محدود نزدیکان، منجر به انتصاب مدیرانی شده که در مجموع، قافله توسعه استان را با کاروان کندی همراه کرده‌اند.

در پایان، آنچه در این تجربه تلخ قابل تأمل است، ضرورت بازاندیشی در مفهوم “شایستگی قومی” است؛ مفهومی که در آن، هم احترام به هویت قومی لحاظ شود و هم معیارهای عینی توانمندی و کارآمدی. بی‌شک، این مسیری دشوار اما ضروری برای گذار از بحران‌های کنونی است.