وقتی چادر بر خاک می‌اُفتد و تفنگ از آن می‌گذرد
وقتی چادر بر خاک می‌اُفتد و تفنگ از آن می‌گذرد
هر قومی، پیش از آنکه در نقشه‌ی جغرافیا جا بگیرد، در نقشه‌ی اخلاق جا گرفته است. اقوام ایرانی هر یک مجموعه‌ای از باورها و آیین‌ها و مرزهای نانوشته دارند که نه در قانون نوشته شده و نه در دفتری ثبت، اما در حافظه‌ی جمعی و در رفتار روزمره‌ی مردمان جاری است. جامعه‌شناسان این سرمایه‌ی اخلاقی را وجدان جمعی می‌نامند، چیزی که هم قوم را از درون سامان می‌دهد و هم معیاری برای سایر اقوام، تا رفتارشان را با آن بسنجد. ارزش‌های بنیادین هر قوم خطوط قرمز اوست و هر که از این خط بگذرد، به گواهی خود آن جامعه، نه نماینده‌ی آن، که ناهنجاری‌ای در دل آن است.

در میان جامعه بلوچ، از کهن‌ترین اقوام ایران‌زمین، این مرز اخلاقی در سنتی به نام میار چهره‌ای شگفت یافته است. زنی چادر خود را بر زمین می‌افکند و در پناه آن، حتی خونیِ آستین‌آلوده نیز امان می‌یابد. خانواده‌ی مقتول، که داغ بر دل دارد و خون در رگ می‌جوشد، به حرمت چادر دست از کین می‌شوید. اینجا قدرتِ نمادین حرمت بر قدرتِ عریان انتقام چیره می‌شود و جامعه به یاری یک پاره‌ پارچه، از چرخه‌ی بی‌پایان خونخواهی رهایی می‌یابد. این سنت یک عادت قومی نیست، سازوکاری است که قوم برای مهار خشونتِ خود ساخته است. حتی در روزگاری که راه‌زنی و چپاول در پاره‌ای از نواحی رواج داشت، رسم بر این بود که اگر در کاروان زنی بود، راهزن از غارت مردان نیز چشم می‌پوشید. حضور زن، حریمی می‌ساخت که تفنگ از آن می‌گذشت.
آنچه در تاریخ معاصر این دیار رخ داد، شکستن همین حریم بود. گروهکی که بنیان‌گذارش خود را سخنگوی بلوچ می‌خواند، در حادثه‌ی خونبار تاسوکی فرزندان و همسران و برادران را در برابر چشم مادران و خواهران و همسرانشان صف بست و به گلوله گرفت. این کشتار هدفی فراتر از خودِ کشتن داشت. پیامی بود که به زبان خون نوشته شد: ما از ارزش‌هایی که شما را شما کرده است گذشته‌ایم. گروهی که عمداً حضور زن را به صحنه‌ی اعدام تبدیل کند، با این کار تنها جان‌ها را نمی‌گیرد، پیمانی را می‌شکند که قوم هزاران سال بر آن زیسته است.
حادثه‌ی اخیر، یعنی ترور بانویی از افسران نیروی انتظامی در این استان که در حوزه‌ی فرهنگی و اجتماعی خدمت می‌کرد، همین الگو را بازتولید می‌کند. این نکته بسیار مهم است که او زن بود و کارش در عرصه‌ی فرهنگ بود، نه میدان نبرد. بر اساس همان اخلاقی که این گروهک مدعی پاسداری از آن است، چنین کسی نباید گزندی می‌دید. واکنش گسترده‌ی افکار عمومی و تسلیتِ شاخص‌ترین چهره‌ی دینی اهل سنت منطقه نیز نشان داد که وجدان جمعی هنوز زنده است و این جنایت را بیگانه با خود می‌شناسد. جامعه‌ای که بر چنین رخدادی به یک‌صدا اندوهگین می‌شود، خود را از گروهی که این کار را کرد جدا می‌کند.
از دید جامعه‌شناختی، این دقیقاً همان چیزی است که مشروعیت نمایندگی را می‌سازد یا فرو می‌ریزد. گروهی می‌تواند به نام قومی سخن بگوید که ارزش‌های آن قوم را زیست کند و پاس بدارد. گروهکی که حریم زن را نمی‌شناسد و فرزندان را در چشم مادران نشانه می‌رود، به هیچ معنا بلوچ‌وار رفتار نمی‌کند، هرچند نام بلوچ را بر پرچم خود بنویسد. نام داشتن با بودن یکی نیست. بر این پایه، دیگر نمی‌توان با معیار ارزش‌های بلوچ، آنان را سنجید و رفتارشان را به حساب قومی گذاشت که از آنان بیزار است، آنان خودِ این معیار را به دست خویش شکسته‌اند.
از همین‌جا باید هشدار داد که لغزش در داوری، کژی دیگری است. نسبت دادن جنایت گروهی کوچک به یک قوم، افتادن در دام همان کلیشه‌سازی قومی است که خود خمیرمایه‌ی خشونت و تفرقه است. اکثریت قاطع بلوچ‌ها مردمی مهمان‌نواز و آشتی‌جو و پایبند به آیین‌های خویش‌اند و بیش از همه از این گروهک آسیب دیده‌اند. حفظ حرمت قوم و جدا کردن صریح دامن آن از جنایتکاران، هم وظیفه‌ی اخلاقی است و هم راه عقلانی مقابله با افراط‌گرایی. چون افراط‌گرایی از شکاف میان مردم می‌روید و با پیوند میان آنان می‌خشکد.
چادری که بر خاک می‌افتد، هنوز در حافظه‌ی این سرزمین پرچمی از امان است. آنان که از آن گذشتند، از قوم بیرون ایستاده‌اند و قوم، با سوگ و با سکوتی آکنده از درد، چنین گواهی داده است.