نقدی بر نوشته صاحب‌نظر بلوچ در خصوص تقسیم استان/ تعریف مرز در دنیای مدرن
نقدی بر نوشته صاحب‌نظر بلوچ در خصوص تقسیم استان/ تعریف مرز در دنیای مدرن
پیرمحمد ملازهی از صاحبنظران قوم بلوچ در باره علل مخالفت خود با تقسیم استان سیستان و بلوچستان به چند استان در یک یادداشت به بیان نگرانی های خود در این باره پرداخته است. هویت زدایی قوم بلوچ، نگرانی طرح تقسیم از سوی نماینده اصولگرای سیستان و نگرانی در باب نامیده شدن زاهدان به عنوان سرحد سیستان، از سوی نگارنده قابل واکاوی آمد.

به گزارش پایگاه خبری و تحلیلی دیار عیار، سلطانعلی عابدی در صفحه شخصی خود نوشت:

مرزبندی محصول تفکر دنیای مدرن است تا با کشیدن یک خط فرضی، اداره سیاسی آن محدوده تحت لوای یک ساختار مدیریتی واحد، به یک فرد به عنوان نماینده ارشد دولت در آن منطقه سپرده شود. در نقطه مقابل مرز، سرحد قرار می گیرد. در فرهنگ تاریخی سنتی، تعیین حدود یک منطقه را سرحد می گفتند. بر خلاف مرز که یک خط توافقی مشخص است، سرحد به یک محدوده وسیع اطلاق می شود که یک منطقه را از دیگر مناطق جدا می سازد.

پیرمحمد ملازهی در نوشته خود به طور غیرمستقیم به کسی اشاره می کند که زاهدان را سرحد سیستان خوانده است.

در منابع متعدد تاریخی، منطقه سرحد که حد فاصل سیستان، کرمان و بلوچستان است به عنوان سرحد سیستان نام برده شده است. این منطقه از ملک سیاه کوه شروع شده به دزدآب (زاهدان فعلی) میرجاوه، حد فاصل خاش و ایرانشهر، بخشی از سراوان و تا نصرت آباد امتداد می یافته است.

منطقه سرحد دشتی وسیع بوده که در برخی متون سرحد سیستان نامیده شده و در برخی شمال مکران. شرایط این منطقه به گونه ای بوده که از شمال طوایف سیستانی و از جنوب طوایف بلوچ و بعضا سایر مناطق کشور به آن آمد و شد داشته و ساکن شده اند. بسیاری از بلوچ ها‌ و سیستانی های ساکن سرحد، شجره نامه فامیلی دارند و غالب آن‌ها اذعان دارند که از سایر نقاط کشور به این نقطه مهاجرت کرده و تحت تاثیر فرهنگ حاکم بر منطقه زبان و آداب و سنن آن‌را آموخته اند و بعد از چند نسل بومی منطقه محسوب شده اند. این خصوصیت فرهنگی و جغرافیایی منطقه سرحد بوده تا طوایف مهاجر به دلیل دوری از دو مرکز قدرت در سیستان و در بلوچستان احساس امنیت کرده و بدان مهاجرت کنند.

درباره دزدآب که امروز با نام زاهدان به عنوان مرکز اداری و سیاسی استان شناخته می شود اسناد تازه تری وجود دارد. در سفرنامه کرمان سیستان و برخی سیاحتنامه ها، به نام برخی ساکنان اولیه دزدآب اشاره شده که مهاجر بوده و یا وابستگی طایفه ای شان برای ما ناشناخته باقی مانده است. گرگیچ های ساکن دزدآب مهاجران اهل سنت نیمروز افغانستان بوده اند که امروز به عنوان بلوچ سیستانی شناخته می شوند. در این سفرنامه به چند خانوار‌ محمدانی اشاره می شود که وابستگی فامیلی آن‌ها مشخص نیست.

دزدآب به عنوان یک روستا و دارای دو قنات یکی آب شیرین و دیگری شور بوده و زمین های خالصه محسوب می‌شده و دولت آن‌ها را به صورت استیجاری به افراد واگذار می کرده است. طبق یک سند معتبر، زیر نظر محمدرضا خان پردلی اداره می‌شده و شاه طی نامه ای از او خواسته تا در ایجاد امنیت و توسعه دزدآب تلاش کند.

اولین ثبت احوال در زابل راه اندازی می شود و یک نمایندگی از آن در دزدآب ایجاد می شود، مدرسه سپه زیر نظر اداره معارف سیستان در آن ساخته می شود. گمرک زیر نظر سیستان در دزدآب راه اندازی می شود. در این‌که دزدآب زیر نظر سیستان و خراسان اداره می شده، هیچ اختلاف نظری از سوی اهل تحقیق وجود ندارد. بعد از تقسیمات کشوری ۱۳۰۷، مرکزیت ادارات به دزدآب منتقل می شود.

علی ایحال مراد از این مرور تاریخی اثبات مالکیت سیستان بر مناطق زاهدان و حومه و مناطق آمده در سرحد تاریخی نیست. هدف رسیدن به یک تعریف واقعی و مورد توافق میان اهل اندیشه ست تا هنگام گفت و گو از بیان اندیشه های غیر مستدل و گمراه کننده که مسیر اشتباه را نشانه رفته خودداری شود. مادامی که تصورات خود را نسبت به مرزبندی ها با اقتضائات امروز تطبیق ندهیم در یک دایره بلاتکلیفی می چرخیم و با احتمال قربانی شدن مانع تحقق توسعه می شویم. رجوع به تعاریف کهن از مرز، جز ایجاد اختلاف و به تاخیر انداختن توسعه این خطه دستاوردی دیگری ندارد.

حال چند سوال از جناب پیرمحمد ملازهی دارم و امید دارم فرصتی مهیا شود تا از نزدیک با وی گفت و گو کرده و ماحصل گفت‌وگو نشر شود. همین که وی دست به قلم شده و خواسته به صورت مستقل از جریان مخالف به طرح سوال و پاسخگویی به ابهامات برآید قابل احترام است.

آیا جدایی سیستان از خراسان، جدایی بلوچستان از کرمان و جدایی چابهار از هرمزگان و پیوستن آن‌ها تحت عنوان سیستان و بلوچستان، یک تقسیم بندی کارشناسی شده بوده و منجر به توسعه شده است؟ همانطور که جناب ملازهی بدان اذعان دارند هم پیوستن بلوچستان به کرمان و هم جدایی آن و شکل گیری استان تازه تاسیس سیستان و بلوچستان به دلایل امنیتی حکومت وقت برای کنترل مخالفین وقت بوده و در همان زمان اعتراض نظامیان ساکن در استان بشارت دهنده این اشتباه بود و مجلس و دولت وعده اصلاح این اشتباه را داده بودند، اما بحران های کشوری مجال اصلاح این ساختار غلط را نداد.

ماحصل تقسیم بندی سال ۱۳۰۷ آن هم براساس ملاحظات نظامی و تصویب آن در سال ۱۳۱۶ در مجلس شورای ملی بروز اختلاف و ناامنی در استان بوده است. هر کجا ناامنی باشد سرمایه از آن فرار می کند. سرمایه به عنوان یکی از الزامات توسعه از اماکن ناامن می گریزد. بلوچستان دارای منابع معدنی دست نخورده است که ظرفیت جذب هلدینگ های بزرگ اقتصادی را دارد، اما چرا هیچ سرمایه گذاری تاکنون حاضر نشده سرمایه ی دور از تصور به آن بیاورد؟

سوال دوم: آیا به دلیل نگرانی های قوم بلوچ مبنی بر هویت زدایی و نیت نماینده مردم سیستان از طرح تقسیم در مجلس باید ایجاد زیرساخت های مناسب برای توسعه استان را به تاخیر انداخت؟

برای فهم ساده تقسیم استان مثالی میزنم که امیدوارم به سانتی مانتالیسم فکری متهم نشوم. سیستان و بلوچستان را با یک خانواده بزرگ متشکل از یک مرد، چند همسر و ده ها فرزند تصور کنید. در گذشته تعدد همسر و فرزند یک ضرورت برای بقای خانواده بوده است. وجود فرزندان برای امور کشاورزی، جنگ و دفاع از امنیت خانواده یک ضرورت اجتناب ناپذیر بوده است، حال در شرایط فعلی با انواع مشکلات معیشتی، اهمیت آموزش و تربیت، نیازهای مادی عصر حاضر(اسکان، پوشاک، خوراک، تفریح و سرگرمی و غیرو) چنین خانواده ای را در نظر بگیرید. آیا بقای چنین خانواده ای با استانداردهای لازم برای یک زندگی امکان‌پذیر است؟

بنا به اقتضای زمانه خانواده ها کوچکتر شده اند تا امکان تامین نیازها فراهم باشد. بیراه نگفته ایم اگر تقسیمات کشوری را هم چنین در نظر بگیرم. در حدود صد سال گذشته خانواده بزرگ سیستان و بلوچستان با انواع قومیت ها، مذاهب و سلایق با این مرزبندی کنونی در تحقق توسعه و حل نیازهای حداقلی خود موفق نبوده و تقسیم آن به واحد‌های کوچکتر برای جلوگیری از مهاجرت و ایجاد اشتغال ضرورتی انکار ناپذیر است. حال این عدم موفقیت را چه به دولت نسبت دهیم و چه به اختلاف روزافزون میان ساکنان استان، صورت مسئله را پاک نمی کند و عقب ماندگی به ناگاه تبدیل به توسعه یافتگی نمی شود.

بر اساس ادعای پیرمحمد ملازهی بدبینی قوم بلوچ به هدف قرار گرفتن هویت شان از سوی دولت یا افراد تندرو از سوی نگارنده قابل درک است اما برای ممانعت از تقسیم استان کافی نیست. مرزبندی ها در داخل ایران اتفاق می افتد، همانطور که در گذشته این اتفاق افتاده است. تبدیل استان به چند واحد کوچکتر اداری به معنای دیوار کشی و تشکیل کشورهای جداگانه نیست که نگران فرهنگ زدایی باشیم. فرهنگ بلوچ ریشه ای کهن دارد و همانطور که در گذر حوادث و ناملایمات تاریخی از بین نرفته، اکنون هم خطری آن‌را تهدید نمی کند، مگر بحران معیشت و اشتغال پایدار بر اساس سلیقه هر فرد.

اکنون فرماندار هر شهر با دستور گرفتن استاندار به امور شهری نظارت دارد و در بسیاری موارد تابع شخص استاندار و معاونت های مربوطه ست، اما بعد تقسیم همان کرسی به یک استاندار تعلق می گیرد که مستقیم با وزارت کشور و سایر وزرا مرتبط است. کوچک شدن استان به معنای بزرگ دیده شدن جایگاه آن استان در سطح کشور و بهره گیری از بودجه مستقیم بدون واسطه گری یک فرد یا ساختار اداری واسط است. این بسیار ساده انگارانه ست خط فرضی مرز یک استان را به ایجاد دیوار فرهنگی، قومی و مذهبی تلقی کنیم. همانطور که جناب ملازهی اذعان داشتند محبوبیت مولوی عبدالحمید به عنوان بزرگترین مخالف تقسیم استان از مرزهای استان فراتر رفته است. بر اساس همین تحلیل وی، دیگر نباید قوم بلوچ نگران بلوچ زدایی باشد، چون ایجاد مرز جدید برای اداره استان و دریافت بودجه های ویژه استانی ست نه دیوار کشی بین افکار و عقاید.

و سخن آخر آن‌که پیرمحمد ملازهی با ناکارآمد خواندن عملکرد دولت این احتمال را داده که ناکارآمدی ادامه پیدا کرده و پس از تقسیم استان هم تداوم یابد، با یک نگاه اجمالی به تقسیم خراسان به سه استان خراسان شمالی، رضوی و جنوبی و استان مازندران به استان گلستان و مازندران و …، وضعیت رشد و توسعه شان را بررسی کنیم. اگر دولت در اداره استان پهناور سیستان و بلوچستان موفق عمل کرده بود که دیگر تقسیم استان ضرورت طرح نداشت. جناب ملازهی در نوشته شان به موضوع هزینه های میلیاردی در سیستان و عدم نتیجه گیری مطلوب اشاره کردند. اتفاقا به دلیل همین عدم موفقیت ها و اصلاح ساختار اشتباه اداری لازم است سیستان و بلوچستان به واحد‌های کوچکتر تقسیم شود تا بودجه ها با نظر و نظارت مدیران و مردم استان های تازه تاسیس به رشد و توسعه بینجامد.

سلطانعلی عابدی