سینمای ایران در تنگنای ساختار
سینمای ایران در تنگنای ساختار
سینمای ایران در دولت چهاردهم، نه در گذرگاه تحولی روشنگر، که در دهلیزی تاریک ایستاده است. آنچه در آغاز به مثابه فرصتی برای بازاندیشی در چگونگی اداره فرهنگ و هنر می‌نمود، به تدریج به داستانی بغرنج از کنترل‌های فزاینده، سکوت هنرمندان و گریز آثار به سرزمین‌های دیگر بدل گشته است.

در حالی که دولت سیزدهم با همه انتقادهایی که بر دوش می‌کشید، فضایی نسبتاً بازتر نسبت به این دولت برای تنفس سینما فراهم آورده بود، دولت کنونی گویی می‌کوشد تا با سختگیری در صدور مجوزها و تن دادن به خواست‌های تندروانه، نفسِ سینما را در گلو ببرد و صدور مجوز برای چند فیلم توقیفی را با عزل مدیران، بی اعتبار سازد.
مدیرانی که روزگاری با شهامت، از آزادی بیان سخن می‌گفتند و از آثار توقیفی دفاع می‌کردند، اینک جای خود را به گزینه‌هایی می سپارند که گرایش‌شان در ابهام است و پذیرش مطالبات اندیشه‌های رقیب، راهبرد آنان. سینمای ایران، نه به سوی تعالی، که به سمت حاشیه رانده می‌شود؛ حاشیه‌ای که در آن، آثار بدون مجوز ساخته می‌شوند، با پرچم کشورهای دیگر به جشنواره‌ها می‌روند و در نهایت، پیوند خود را با خاک مادری از دست می‌دهند.

زمانی که ممیزی، زایش می‌کند
پدیده سینمای زیرزمینی در ایران، نه یک انحراف، که پاسخی اجتناب‌ناپذیر به سازوکارهایی است که راه بیان را بر هنرمند می‌بندد. چهار فیلم ایرانی که امسال تحت پرچم فرانسه، تاجیکستان، کانادا و حتی خود ایران به رقابت اسکار درآمده‌اند، نشان از شکافی عمیق دارند؛ شکافی میان آنچه نظام سینمایی رسمی اجازه می‌دهد و آنچه هنرمند می‌خواهد بیافریند. «یک تصادف ساده» جعفر پناهی، «خرگوش سیاه، خرگوش سفید» شهرام مکری، «آنچه تو را خواهد کشت» علیرضا خاتمی و «علت مرگ، نامعلوم» علی زرنگار، همگی روایتگر داستانی یکسانند: داستان هنرمندانی که برای زیستن، ناگزیر به گریز شده‌اند.
این واقعیت تلخ، نه تنها نشانه‌ای از ناکارآمدی مدیریت فرهنگی است، بلکه حکایت از نوعی «خودتبعیدی هنری» دارد. هنرمندان ایرانی که در دل سرزمین خود، با عوامل ایرانی و در برابر دوربین‌های ایرانی فیلم می‌سازند، اما برای دیده‌شدن، ناچارند نام کشوری دیگر را بر پیشانی اثرشان بنشانند. این پارادوکس تنها نشانه شکست ساختار کنونی نیست، بلکه هشداری است برای آینده‌ای که در آن، سینمای ایران در خانه خود، غریب خواهد شد.
یکی از برجسته‌ترین نمودهای این بحران، روند انتخاب نماینده سینمای ایران برای اسکار است. این فرآیند که همواره با حواشی روبه‌رو بوده، امسال با دخالت‌های آشکارتر و سخنرانی‌های پُرمعنای مسئولان، سایه سیاست را آشکارتر بر خود دید. چنین انتخاب‌هایی که در بستر شائبه و زیر فشار گفتمان‌های تندرو شکل می‌گیرند، نه تنها اعتبار سینمای ایران را در عرصه بین‌المللی خدشه‌دار می‌کنند، بلکه دریچه‌ای می‌گشایند برای تولیدات فرصت‌طلبانه؛ آثاری که با بودجه ایرانی و صرفاً با هدف حضور در اسکار، از سوی کشورهای دیگر به رقابت فرستاده می‌شوند.
این مسیر سرآغاز روزگاری است که در آن، سینمای ایران نه به عنوان بیان‌کننده فرهنگ و هویت ملی، که به عنوان ابزاری برای کسب موفقیت‌های سطحی و بازی‌های سیاسی به کار گرفته شود.
سال‌هاست که دولت‌های اصلاح‌طلب از حذف نظام صدور مجوز و جایگزینی آن با شورایی مستقل سخن می‌گویند، اما این آرمان هنوز در حد شعار باقی مانده است. ترس مدیران سینمایی از واکنش نمایندگان تندرو، باعث شده تا در هنگام تصویب فیلمنامه‌ها، سختگیری‌های افراطی صورت گیرد و در نتیجه، تنها ژانرهای کم‌خطر و غالباً سطحی مانند کمدی‌های ناشیانه رونق یابند، در حالی که فیلم‌های اجتماعی، سیاسی و انسانی به کناری رانده می‌شوند.
اگر مدیران کلان کشور واقعاً دغدغه نجات سینما، بازگرداندن آن به جایگاه شایسته‌اش در جشنواره‌های بین‌المللی، فروش به سایر کشورها و ورود ارز به کشور را دارند، باید فراتر از وعده‌ها و شعارها حرکت کنند. سازوکاری تازه و مبتنی بر اعتماد به هنرمند و مخاطب باید تعریف شود، نه ساختاری که بر پایه بی‌اعتمادی و کنترل استوار است.
برای رهایی از این وضعیت بغرنج، سینمای ایران نیازمند تحولی بنیادین در نگرش و ساختار است.  در کشورهای دارای سینمای پویا، هنرمندان موظف به گرفتن مجوز از دولت نیستند، بلکه آثار پس از تولید، بر اساس محتوا، برای گروه‌های سنی مختلف رده‌بندی می‌شوند. این رویکرد، مسئولیت انتخاب را به خانواده‌ها و مخاطبان واگذار می‌کند و فضایی برای تنوع و خلاقیت فراهم می‌آورد. هنرمند در این فضا، نه با قیچی ممیز، که با وجدان خود و درک مخاطبش روبه‌روست.

ایجاد شوراهایی متشکل از کارشناسان سینما، منتقدان، فیلمسازان پیشکسوت و نمایندگان بخش خصوصی که بتوانند در تعیین خط‌مشی‌ها، اعطای حمایت‌ها و انتخاب آثار برای جشنواره‌ها، نقشی فعال و مستقل داشته باشند. چنین شوراهایی باید دور از رانت، دور از فشارهای سیاسی و صرفاً با معیارهای هنری و فرهنگی تصمیم بگیرند.
دولت به جای آنکه نگهبان محتوای فیلم‌ها باشد، باید حمایتگر تنوع و خلاقیت شود. حمایت از ژانرهای مغفول، تقویت سینمای کودک و نوجوان، پشتیبانی از فیلم‌های اول، بهبود زیرساخت‌های توزیع و اکران و ایجاد فضای رقابتی سالم، می‌تواند سینما را از رکود و یکنواختی برهاند.
سینمای ایران امروز در آستانه از دست دادن هویت خود ایستاده است. هنرمندان، نه به دلیل بی‌علاقگی به وطن، که به دلیل نبود فضای بیان، راهی دیار غربت می‌شوند. اگر این روند ادامه یابد، روزی فرا خواهد رسید که سینمای ایران فقط در اسم ایرانی باشد و در همه چیز دیگر، غریبه.
نجات سینما، نیازمند بودجه‌های کلان نیست، بلکه نیازمند عزمی بزرگ، تدبیری فرهیخته و شجاعتی مدبرانه برای اعتماد کردن است؛ اعتماد به هنرمند، اعتماد به مخاطب و اعتماد به این باور که هنر، نه با زنجیر، که با آزادی می‌شکوفد. تنها در چنین فضایی است که سینمای ایران می‌تواند بار دیگر به خانه بازگردد، نه به عنوان مهمانی بیگانه، که به عنوان میزبانی که حق سخن گفتن دارد.
سلطانعلی عابدی