پیکر شکسته‌ی فیلمسازی در سایه‌سار نگاه‌های کوته‌بینانه
پیکر شکسته‌ی فیلمسازی در سایه‌سار نگاه‌های کوته‌بینانه
در گستره‌ی فرهنگی سیستان و بلوچستان، جایی که تاریخ در رگ‌های زمین جاریست، سینما ـ این حماسه‌ی تصویری زنده ـ در چنبره‌ی نگرشی نارسا و مدیریتی ناکارآمد به نفس‌های آخر افتاده است. آنچه بر پیکر نیمه‌جان این هنر هفتم می‌گذرد، روایتی است از درکی وارونه و سنجشی ناهمگون که چون خاری در چشم هنرمندان دلسوخته فرو رفته است. 

زخم این نابسامانی آنگاه عریان‌تر می‌شود که ترازوی مدیریت فرهنگی، پانصد میلیون تومان را برای قلمرو عکس، در برابر چهارصد میلیون تومان برای ساخت شش فیلم کوتاه می‌نهد! (حکایت خوشنویسی، موسیقی، هنرهای تجسمی و نمایش نیز چونان سینما قصه غریبی ست)این تقسیم ناموزون، خود فریادزنان گواهی می‌دهد بر سوء‌تفاهمی ژرف در ساحت اداره‌ی هنر. بلی، عرصه‌ی عکس نیز ـ با همه‌ی شأن و ظرفیتش ـ نیازمند بالیدن است، اما آیا این نیاز مجوزی است برای آنکه فیلمسازی ـ این هنر هزارپایه‌ای که تلفیقی است از شعر و موسیقی و نمایش و فلسفه ـ به حاشیه‌ای این‌سان تحقیرآمیز رانده شود؟

در ژرفای این نابسامانی، دو گسست بنیادین نهفته است: نخست آنکه مدیران محترم در تمایز ماهوی این دو عرصه سرگشته‌اند. گرفتن عکس، لحظه‌ای منجمد در قابی ایستاست، ولی ساختن فیلم، سرودن حماسه‌ای است زنده با ده‌ها هنرمند هم‌آوا، در کارگاهی پویا و هزینه‌هایی که نفس را در سینه حبس می‌کند. این ترجیح عددی نامعقول (۵۰۰ در برابر ۴۰۰ برای شش پروژه!) نه تنها ترازوی عدالت را می‌شکند، بلکه فریاد می‌زند که سینما در نگاه مدیران ارشاد، “صنعتی کم‌هزینه” پنداشته می‌شود! گویی گمان می‌برند آفرینش جهانی سینمایی ـ با لوکیشن‌های گسترده و بازیگران و نورپردازی و صدا ـ هم‌تراز ثبت قابی منفرد است. این نه خطای محاسباتی، که نشانه‌ی فهم نارسای مدیریتی از فلسفه‌ی وجودی سینماست.

درد دیگر در تعریف وارونه‌ی “حمایت” نهفته است. آنگاه که نهادی متولی، هنرمند را به ابراز فیلمنامه فرامی‌خواند و سپس با پیشکش مبلغی ناچیز ـ که حتی دستمزد پنج روز تصویربردار را به زحمت پوشش می‌دهد ـ او را به ساخت اثری مکلف می‌سازد، این نه پشتیبانی که تحمیل باری گران بر دوش هنرمندی است که در این فصل خشکیدگی معیشت، خود در تب‌وتاب نان شب می‌سوزد. چگونه می‌توان با مبلغی که سهم هر فیلم را به شصت میلیون تومان تقلیل می‌دهد ـ حال آنکه مراکز معتبر، حداقل سیصد میلیون را برای فیلمی کوتاه ضروری می‌دانند ـ انتظار آفرینش اثری درخور داشت؟ این رویکرد، نه موجبات مسرت که منشأ اندوه و درماندگی است.

ریشه‌ی این مصیبت را باید در نگرش آمرانه‌ای جست‌وجو کرد که سکان تصمیم‌سازی را به دست معاونت‌های توسعه‌ای بی‌گانه با ظرایف سینما می‌سپارد و نسخه‌هایی دستوری، بی‌مشورت اهل فن و بی‌توجه به نیازهای بومی، از پایتخت‌های دور فرودست می‌آورد. این نگاه از فراز برج عاج مدیریت به دره‌ی پرخطر آفرینش هنری، جز تباهی استعدادها و هدررفت منابع اندک، حاصلی ندارد. چگونه می‌توان پذیرفت که بودجه‌ی آموزش عکاسی ـ با همه‌ی ضرورتش ـ از بودجه‌ی خلق جهان‌های سینمایی بومی پیشی گیرد؟ این اولویت‌بندی وارونه، چونان آن است که کشتی‌سازی را بر کشتیرانی ترجیح دهی! عکس، الفباست و سینما شعر حماسی؛ یکی مقدمه‌ای است برای دیگری، نه رقیبی بر سر سفره‌ای این‌سان تنگ.

این تقسیم ناموزون، پرده از حقیقتی تلخ برمی‌دارد: مدیریت فرهنگی استان، سینما را نه “هنر هفتم” که “سرگرمی حاشیه‌ای” می‌پندارد که با اندک مایه‌ای نیز به راه می‌افتد. این نگاه تحقیرآمیز، تیشه‌ای است بر ریشه‌ی سینمایی که می‌تواند آیینه‌دار رنج‌ها و رؤیاهای مردم سیستان و بلوچستان باشد. تا زمانی که ترازوی مدیریت، “یک قاب منجمد” را بر “یک جهان زنده‌ی سینمایی” ترجیح می‌دهد و سینما را هم‌تراز هنری تک‌بعدی می‌سنجد، باید فریاد زد که این نگرش، نه حمایت که آیینه‌ی تمام‌نمای بی‌خبری از هنر زمانه است. اینجا، نه محل حساب‌های ریالی، که محک فهم هنر است ـ و دریغا که ترازوها به خطا می‌سنجند! سینمای این دیار کهن، نه محتاج صدقه‌ای ناچیز، که مشتاق حمایتی آگاهانه و شایسته‌ی شأن هنری‌اش است. تا روزی که این نگاه نارسا برقرار باشد، سینمای سیستان و بلوچستان پشت پنجره‌های بسته‌ی مدیریت، نه در انتظار شکوفایی، که در سایه‌سار ناباوری، نفس‌هایش به شماره خواهد افتاد.