مردم شهر که میدانستند رستم باز گشته است، به استقبال او آمدند و شکایت کردند، پیر تا جوان و کودکان، همه و همه ی مردم شهر گریه و زاری میکردند. زنها به رستم گفتند به فریادمان برس، کودکانمان از بی آبی و خشکسالی و کمبود غذا تلف شدند. مردها گفتند: زمین های کشاورزی و گندم مان خشک شده و دیگر محصول نداریم، شترها و گوسفندانمان از گرسنگی و تشنگی تلف شدهاند، بی آب و غذا مانده ایم. اکثر مردم سیستان از شهر رفته اند. سیستان را دریاب رستم، سیستان را دریاب.
رستم که دیگر تاب دیدن این همه درد مردم را نداشت رو به رخش کرد و گفت: رخش من باید دنبال چاره ای باشم تا آب بیابم، زیرا اگر به جنگ با دیو برم، زمان زیادی طول میکشد و مردم تلف میشوند.
یکی از ریش سفیدان گفت: ای پهلوان ما همیشه از آب های رودخانه و روی زمین استفاده میکردیم و آب های زیر زمین سیستان دست نخورده باقی مانده است، بهتر است به دریاچه هامون که اکنون دشتی خشکیده و بی آب و علف است برویم و زمین را بشکافیم تا به آب برسیم، فرزندانمان دیگر تاب بی آبی ندارند.
همه مردم شهر به سوی دشت هامون روانه شدند، رستم و مردم پر زور سیستان شروع به کندن زمین کردند، رخش هم به رستم و مردم کمک میکرد.
وقتی به آب رسیدند رستم کمی از آب خورد، اما آب تلخ بود، دیگر همه نا امید شده بودند، رخش رو به رستم کرد و گفت: ناامید نشو جهان پهلوان، ما به آب شیرین میرسیم.
ناگهان از زیر آب ها دیو خشکسالی پدیدار شد و به رستم و مردم حمله کرد، رستم با گرز گران خود بر سر دیو خشکسالی کوبید و او را کشت، سپس آب شیرین از دل زمین فوران کرد و همه مردم سیستان با دیدن آب شاد و خوشحال شدند، اینگونه بود که سیستان دوباره سیستان آباد شد و خوان هشتم با همه سختی به پایان رسید.
نداند به جز ذات پروردگار که فردا چه آید بر این شهر و دیار
نویسنده: ملینا دلارامی فر
۱۱ ساله









