تحلیلی بر شکاف میان آموزش و تولید محصولات هنری در سیستان و بلوچستان
تحلیلی بر شکاف میان آموزش و تولید محصولات هنری در سیستان و بلوچستان
در سال‌های گذشته، گسترش دوره‌های کوتاه‌مدت آموزش هنر با حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در شهرهای استان سیستان و بلوچستان، به یک جریان قابل توجه تبدیل شده است. این دوره‌ها با حضور مدرسان استانی و در پاره ای موارد مربیانی گمنام از سایر استان‌ها برگزار می‌شد و در این میان، آموزش بازیگری به دلیل جذابیت ذاتی برای نوجوانان و جوانان، با استقبال بیشتری روبه‌رو بوده است.

در دوران مدیریت پیشین اداره کل ارشاد استان، حمایت از آموزش صدها هنرجو در منطقه سیستان به عنوان یکی از دستاوردهای مدیریتی مطرح می‌شد. اما تحلیل کارشناسانه این روند، حاکی از وجود مسائل ساختاری مهمی است که نمی‌توان از آن‌ها چشم پوشید.
مسئله اساسی، تناسب یا بهتر بگوییم عدم تناسب میان حجم آموزش‌های ارائه‌شده و ظرفیت بالفعل تولید محصولات فرهنگی و هنری در این جغرافیاست. پرسش‌های بنیادینی در این خصوص مطرح می‌شود: توان تولیدی منطقه سیستان در حوزه‌های نمایش و فیلم چقدر است؟ سالانه چه تعداد تئاتر در این منطقه به روی صحنه می‌رود؟ چه تعداد فیلم کوتاه یا بلند در این خطه ساخته می‌شود؟ و از همه مهم‌تر، چه تعداد از این آموزش دیدگان می‌توانند با تیم‌های حرفه‌ای فیلم سازی در سطح ملی ارتباط برقرار کنند و در تولیدات سینمایی کشور حضور یابند؟ فقدان پاسخ روشن به این پرسش‌ها، نشان‌دهنده یک ناهماهنگی ساختاری است. سیستم آموزش هنر، در شرایطی به پرورش نیرو می‌پردازد که بستر اشتغال و فعالیت حرفه‌ای برای این نیروها فراهم نشده است. پیامد این وضعیت، تبدیل انگیزه و استعداد اولیه به سرخوردگی شغلی است. بی‌تردید در میان هنرجویان، افراد با استعدادی وجود داشته‌اند، اما آیا ساختار موجود توانسته است این استعدادها را جذب، هدایت و به فرصت‌های عملی پیوند دهد؟ آمار دقیقی از تعداد هنرجویانی که پس از پایان دوره‌ها توانسته‌اند در همین شهرها روی صحنه بروند یا در پروژه‌ای ایفای نقش کنند، در دست نیست. هنگامی که تولید یک محصول هنری در سطحی محدود و ناچیز باقی می‌ماند، کارکرد این آموزش‌های گسترده به چالش کشیده می‌شود. یک تحلیل سیاستی می‌تواند این پرسش را مطرح کند که آیا تخصیص بودجه‌های دولتی به سمت ایجاد و تقویت انجمن‌های نمایش در شهرستان‌ها، به جای صرف هزینه‌های کلان آموزشی، می‌توانست به ایجاد یک زیست بوم هنری پایدارتر و خودجوش تر منجر شود؟
در همان مقطع، دوره‌های فیلم سازی نیز در شهرهای بلوچستان برگزار شد. اصل آموزش به خودی خود، یک کنش مثبت و ضروری است و نمی‌توان با آن مخالف بود. اما ارزیابی اثربخشی این دوره‌ها مستلزم بررسی خروجی‌های ملموس آن‌هاست: چه تعداد فیلم ساز و بازیگر از دل این برنامه‌ها وارد فضای حرفه‌ای هنر استان شدند؟ چند نفر از آن‌ها به تولید مستمر و حرفه‌ای پیوسته‌اند؟ نبود داده‌های شفاف و نظام ارزیابیِ مشخص، خود بخشی از نابسامانی است. این نابسامانی در تخصیص منابع و برنامه‌ریزی آموزشی، منجر به ایجاد شکافی عمیق میان فرایند آموزش و فرایند تولید شده است. گروه‌های هنری در شهرستان‌ها با فعالیتی محدود و اغلب با همان نیروهای ثابت گذشته کار می‌کنند. این گروه‌ها، به دلیل کوچکی بازار، ظرفیت جذب نیروی جدید را ندارند. در نتیجه این پرسش که سرنوشت حرفه‌ای این هنرجویان پس از گذراندن دوره‌ها چیست، بی‌پاسخ می‌ماند.
در ماه‌های اخیر، شاهد شکل‌گیری مدارس خصوصی سینمایی و نمایشی در زاهدان هستیم. از آنجا که این موسسات با سرمایه‌گذاری شخصی و دریافت شهریه از هنرجویان اداره می‌شوند، منطق نقد آن‌ها با دوره‌های دولتی پیشین متفاوت است؛ چرا که انتخاب برای حضور در این کلاس‌ها مبتنی بر تصمیم فردی و انگیزه شخصی است. با این حال از منظر جامعه‌شناسی و تحلیل بازار کار، این پدیده نیازمند واکاوی دقیق است. شهر زاهدان، با تمام وسعت و جمعیتش، با کمبود سرمایه‌گذار، حامیان مالی و بازار مصرف حرفه‌ای هنر مواجه است. شمار هنرمندان مجرب و فعال در رشته‌های مختلف محدود است و همین افراد نیز اغلب برای تأمین معاش خود ناگزیر از اشتغال در مشاغلی غیرمرتبط با هنر هستند. کیفیت تولیدات هنری استان به دلایل مختلف اقتصادی و ساختاری کاهش یافته و بخشی از نیروهای مستعد یا از استان مهاجرت کرده‌اند یا به مشاغل دیگر روی آورده‌اند. در چنین بستری، این پرسش مطرح می‌شود که ظرفیت این شهر برای جذب و به‌کارگیری هنرمندان تازه‌نفس چقدر است؟ آیا این مدارس، فراتر از آموزش، برنامه‌ای برای اتصال هنرجویان مستعد به بازار کار و تولید دارند؟ آیا ارتباطات ساختاری و موثری میان این موسسات آموزشی و حلقه‌های محدود تولید هنری در استان وجود دارد که بتواند مسیر ورود استعدادها را هموار کند؟

برای درک بهتر این وضعیت، می‌توان به تجربه موسسه فرهنگی و هنری کارنامه اشاره کرد؛ موسسه‌ای که با بهره‌گیری از اساتید مطرح کشوری، توانسته بود مدلی نسبتاً موفق ارائه دهد. ویژگی این مدل، ترکیب آموزش استاندارد با مکانیسم معرفی و اتصال هنرجویان مستعد به کارگردانان و پروژه‌های سینمایی بود. اعتبار اساتید این موسسه که خود از چهره‌های شناخته‌شده و مورد وثوق جامعه هنری بودند، عاملی کلیدی در موفقیت این مسیر به شمار می‌رفت. این تجربه نشان می‌دهد که کیفیت و شبکه ارتباطات مدرسان، نقشی تعیین‌ کننده در سرنوشت حرفه‌ای هنرجویان ایفا می‌کند. حال می‌توان پرسش را به وضعیت کنونی زاهدان معطوف کرد: افرادی که امروزه به امر آموزش هنر روی آورده‌اند، از چه سطحی از تخصص، اعتبار حرفه‌ای و شبکه ارتباطات ملی برخوردارند؟ چند تن از آن‌ها توانایی و امکان معرفی مؤثر استعدادهای درخشان به پروژه‌های فراتر از سطح استان را دارند؟ بدون وجود این عناصر، فرایند آموزش ناقص و نافرجام خواهد ماند.
افزایش شتاب‌زده تعداد مدارس و مدرسانی که خود را در جایگاه استاد تعریف می‌کنند، این فرضیه را تقویت می‌کند که در بسیاری موارد، انگیزه اصلی برگزاری این کلاس‌ها، نه پرورش نیروی خلاق برای چرخه تولید، بلکه صرفاً تأمین معیشت از مسیر آموزش است. در چنین فضایی، سرنوشت نهایی هنرجویان به حاشیه می‌رود. با این حال، صورت‌بندی دقیق‌تر مسئله به معنای نفی مطلق ظرفیت‌های موجود نیست. می‌توان با یک برنامه‌ریزی هدفمند و تغییر رویکرد، از این ظرفیت برای توسعه هنر استان بهره گرفت. راهکار منطقی و عملیاتی، حرکت به سمت یک الگوی آموزشی چندلایه و مبتنی بر شایستگی است: لایه اول، شناسایی و به‌کارگیری چهره‌های درجه یک و صاحب‌نام استانی به عنوان پایه و هسته اصلی آموزش. لایه دوم، برگزاری دوره‌ها و کارگاه های تکمیلی با حضور هدفمند اساتید مجرب کشوری که علاوه بر انتقال دانش فنی، نقش کاتالیزور برای اتصال استعدادهای برتر به پروژه‌های ملی را ایفا می‌کنند. تنها با اتخاذ چنین رویکردی است که نظام آموزش هنر می‌تواند از یک چرخه بسته و منفعل خارج شده و به موتور محرک واقعی برای رشد و رونق هنر در استان تبدیل شود.
سلطانعلی عابدی