سیستان و بلوچستان در دامچالۀ طایفه‌گرایی
سیستان و بلوچستان در دامچالۀ طایفه‌گرایی
این روزها در سایۀ اتفاقات اخیر، اخگر طایفه گرایی به خرمن آمادۀ اشتعال بسیاری از طوایف استان سیستان و بلوچستان درافتاده و طایفه گرایی به سکۀ رایج تبدیل شده است؛ چنانکه اکنون کمتر طایفه‌ای را می‌توان یافت که از مدار جاذبۀ جلوه نمایی طایفه‌ای برکنار مانده باشد. گویی ارزش‌های منسوخ سنتی، محمل تازه‌ای یافته اند و شماری از بزرگان طوایف با تکیه بر اوضاع حاکم، به بازتولید مناسبات سنتی امید بسته اند.

«طایفه» بزرگترین ساخت اجتماعی است که در سیستان و بلوچستان وجود دارد. هر طایفه از چند تیره، هر تیره از چند خاندان و هر خاندان از چند خانوار تشکیل شده که یک نیای مشترک آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در سیستان و بلوچستان ساختار ایلی وجود ندارد. در غیاب ساختار ایلی، در گذشته، اتحادیه های طایفه‌ای شکل می‌گرفته است. مهمترین کارویژۀ این اتحادیه های طایفه ای برقرای امنیت برای اعضای طوایف بوده است.
با انقلاب مشروطه تحولات تازه و بی سابقه‌ای در مناسبات دوسویۀ میان مردم و حکومت بوقوع پیوست. آبشخور این تحولات مدرنیته و مدرنیسم غربی بود. موج ضعیفی از رخدادهای ناشی از جنبش مشروطه‌خواهی با تأخیر زمانی، در دورۀ پهلوی اول به سیستان و بلوچستان هم رسید. این موج به تدریج نیرومندتر شد و انسجام های سنتی درون طایفه ای را به مخاطره افکند. طایفه به مثابۀ یک پیکر واحد و بزرگ طایفه به منزلۀ نماد همسازگری و انسجام طایفه در روزگار درازدامن چیرگی سنت و در ساحت سنت معنا پیدا می‌کرد. ساختار طایفه ای پیوند تنگاتنگی با مفهوم « رعیت» داشت. تا دورۀ پهلوی حکوت ها حقوق چندانی برای رعایا قائل نبودند؛ اما وظایف و تکالیف زیادی بر دوش مردم گذاشته بودند. پس از آشنایی ایرانیان و بطور مشخص اهالی سیستان و بلوچستان با مفهوم « شهروند» حتی نسخۀ ناقصی از این مفهوم که در روزگار پهلوی اشاعه پیدا کرد، نسخه ای که ضمن اعطای حقوقی به شهروندان تکالیفی نیز بر دوش شان می‌نهاد و افزون بر این، با گسترش آموزش بر مبنای تعلیمات نوین، توسعۀ شهرنشینی، احداث راه ها، دسترسی روزافزون به منابع مکتوب بویژه کتب، مجلات و… طایفه کم کم زمینۀ اجتماعی، معیشتی و معرفتی سنتی را که ضامن بقا و انسجام درونیش بود از دست داد. زیست جهان سنتی که طایفه یکی از ارکان اصلی آن در سیستان و بلوچستان بشمار می‌رفت از دهۀ چهل خورشیدی به این سو با انقلاب سفید و پس از انقلاب اسلامی با تحولات گسترده‌ای که رخ داد ، به شیوه‌ای بنیادی دستخوش تغییر شد. موج فزایندۀ این تغییرات، اقتدار بزرگان طوایف را نیز به محاق برد؛ به گونه ای که از اقتدار آنان جز خاطره‌ای برجای نماند.
پیش از انقلاب اسلامی هم حکومت پهلوی در برخی مناسبت ها از بزرگان طوایف بهره می‌گرفت. پس از وقوع انقلاب اسلامی موضوع استفاده از بزرگان طوایف سال‌ها کنار گذاشته شد؛ اما در بیش از دو دهۀ اخیر رویکرد شماری از نهادهای حاکمیتی به طوایف و بزرگان شان تغییر یافت و بهره‌گیری از آنها ابعاد دامنه‌داری پیدا کرد.
طایفه نهادی سنتی است و کارویژه‌های سنتی دارد. تحکیم مناسبات خویشاوندی و حل و فصل پاره‌ای از مسائل و منازعات درون و برون طایفه‌ای مهمترین کارویژۀ طوایف است. وقتی بزرگان شماری از طوایف به شیوه‌ای گسترده به وادی سیاست گام می‌نهند و کنش سیاسی انجام می‌دهند هدف‌شان معمولا ترمیم اقتدار سنتی شان است، اقتداری که طی نود سال اخیر در سراشیبی زوال و قهقرا افتاده است. آنها برای بازتولید مناسبات سنتی گذشته از هر فرصتی بهره می‌گیرند و به هر بهانه‌ای درپی تقویت عصبیت‌های طایفه‌ای برمی‌آیند؛ غافل از اینکه طایفه به شکل و شمایل دورۀ قاجار و پیش از آن دیگر وجود ندارد و بزرگان طوایف به مثابۀ آن روزگار، دیگر نماد طایفه محسوب نمی‌شوند؛ چون همانگونه که در زمینه‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در جامعه تنوع و تکثر وجود دارد اعضای هر طایفه هم دارای رویکردهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی متنوعی هستند. پرسش این است که نظر به وجود تنوع و تکثر در میان اعضای طوایف آیا بزرگ یک طایفه حق دارد به نمایندگی از همۀ اعضای طایفه اش رویکرد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را که به هر دلیل می‌پسندد به نام همۀ اعضای طایفه اش اتخاذ کند؟ آیا این عمل با آموزه‌های انسانی، اخلاقی و دینی قابل توجیه و قابل دفاع است؟
طایفه برای تکاپوهای سیاسی ساخته نشده و بستر مناسبی برای کنش ورزی سیاسی نیست. کنشگری سیاسی نیازمند الزاماتی است که در ساختار طایفه وجود ندارد؛ به ویژه در روزگار کنونی که عرصۀ سیاست پیچیدگی های فراوانی پیدا کرده است.

به همین دلیل وقتی بزرگ طایفه همچون دورۀ قاجار و ادوار پیش از آن، طایفۀ امروزی را یک پیکر واحد می‌انگارد و به نمایندگی از همۀ اعضای طایفه موضع سیاسی اتخاذ می‌کند نه تنها به انسجام درون طایفه‌ای مدد نمی‌رساند، بلکه سبب‌ساز تشتت و اختلاف در میان اعضای طایفه می شود؛ حتی اگر اعضای مخالف رویکرد بزرگ طایفه بخاطر ملاحظاتی آشکارا اعتراض نکنند! طایفه وقتی به عرصه‌ای گام می‌نهد که برای آن حوزه ساخته نشده، کارویژۀ جدیدی پیدا نمی‌کند و از ایفای کارکردهای سنتی‌اش هم باز می‌ماند.
در شرایطی که فضاهای فراوانی بویژه برای ابراز وفاداری به رویکرد سیاسی رسمی وجود دارد چه دلیلی دارد که افرادی زیر نام این یا آن طایفه بخواهند کنش سیاسی انجام دهند؟ آیا طایفه ظرفیت لازم را برای کنشگری سیاسی داراست؟ به نظر می رسد برخی از نهادهای سنتی از جمله بزرگان برخی طوایف خواسته یا ناخواسته خیز برداشته اند تا با حضور در حوزۀ عمومی و حضور در بخش سیاسی این حوزه، اندک دستاوردهایی را هم که دلبستگان جامعۀ مدنی استان با خون دل طی دهه‌های اخیر بدست آورده‌اند تضعیف کنند. زمانه تغییر یافته و از بزرگان طوایف نیز انتظار می‌رود برخی از مواضع‌شان را متناسب با تغییرات حادث شده، تغییر دهند. شمار زیادی تحصیل‌کرده در میان اعضای هر طایفه وجود دارند که دارای رویکردهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی متنوعی هستند. این افراد به عنوان شهروندانی که به حقوق شان آگاه هستند فاعلیت و عاملیت دارند. اگر کسانی تحت عنوان بزرگان طوایف بخواهند برای این افراد تعیین تکلیف کنند زیربار نخواهند رفت. به بزرگان طوایفی که سودای کنشگری سیاسی در سر می‌پرورانند مشفقانه توصیه می‌کنم نظر به بلوغ فکری و سیاسی که در میان اعضای طوایف پدید آمده، به همۀ رویکردهای متنوع حرمت نهند و از مصادره طایفه به سود یک رویکرد سیاسی اجتناب ورزند. از کارگزاران استان هم دلسوزانه درخواست می‌کنم به پیامدهای زیانبار طایفه‌گرایی که در آینده به شکل حادتری بروز خواهد کرد بیشتر بیندیشند.