سحرگاهی، چنانکه رسم پیامبران است، از استودیو به بلندای کلیپخانه برآمد و با آفتاب گفت: «ای ستارهٔ بزرگ، تو را چه شادی بودی اگر آنان که بر ایشان میتابی نبودند؟ من نیز بی شنونده هیچم. آنگاه فرود آمد و شاگرد را در آستانه یافت و گفت: ای برادر، خرد مرده است و ما او را کشتیم و بر گورش کلیپ ساختیم. اکنون وقت آن است که بر گور خرد بایستی و بلندتر از او بانگ برآری.
سخنگو شدن شد هنر در جهان
که دانش نخواهد ز گویندگان
شاگرد پرسید: مرا پندی ده تا در هر دو جهان کامروا شوم.
استاد گفت: چنین گفت پادکستر: سه دگردیسی را بدان. نخست شنوندهای، شتری که بار دانش دیگران بر پشت کشد. آنگاه شاگردی، شیری که بر هر نقد بخروشد. و سرانجام گویندهای، کودکی که با حقیقت بازی کند و بشکندش و نگرید. ای برادر، تو را در مرتبهٔ سوم میخواهم. اما بدان که در این بازار صداقت و سواد کالای بیمشتریاند. هر که با تو خلاف گفت، دشنامش ده. هر که نقدت کرد، بیمش بده. هر که به زیانت برخاست، ریاکارش بخوان. و اگر سندی از گذشتهات بیرون کشیدند، انکار کن که انکار سپری است که هیچ تیر حقیقت از آن نگذرد.
چو نقدی رسد، پاسخش ناسزا
که دشنام را هست رونق فزا
شاگرد شادمان شد و پرسید: چگونه میتوان بر سر کار نرفت و مواجب ستد؟ آیا چنین کاری شدنی است؟
استاد گفت: شدنی است، و من خود گواه این دعویام. نخست مدیری برگزین و بر او بتاز و هر تهمت که در خاطر داری بر دامنش بپاش. آنگاه دست خویشاوندی توانا را بگیر تا در بهای خاموشی تو، دری از دیوان بگشایند. چون به کار درآمدی، غایب شو و با بیم و امید چنان کن که مدیر را یارای برپا کردن جلسهٔ تخلفات نماند. آنگاه مواجب به خانهات آید، چنانکه باران بر کشتزار دیگران. ای برادر، به آسمان وفادار باش و از زمین، که جای کار است، بگریز.
به دفتر مرو، بر در نام کن
مواجب ستان و همه کام کن
شاگرد اندیشناک شد و گفت: اگر دروغهایم آشکار گردید و پرده افتاد، چه کنم؟
استاد لبخندی زد که از آن بوی تجربه میآمد: ای نادان، پرده که افتد، پردهای دیگر برافراز. بر مدعی بتاز و او را به قومگرایی متهم کن، به تعصب و تنگنظری و هر برچسب دیگر که به خاطرت رسید. هر چه بیشتر غبار برانگیزی، کمتر کسی به یاد آرد که سخن از چه بود. چنین است که متهم، دادستان میشود و دادستان، متهم، و شاکی ناگزیر از خود دفاع میکند و مال خود را به محکمه میبرد. و بدان که اگر در صدایت لرزشی به جای ماند، مردم از پیات نیایند. پس چنان بگو که گویی خود نیز باور داری. چون بارها گفتی، دروغ در گلویت راست شود و تو بیآنکه بخواهی خود را کانون عدالت بنشانی. این است راز بازگشت جاودانه: هر دروغ را بارها بگو تا ابد.
چو پرده فتد، پردهای نو فراز
که آشوب پوشد رخ راست باز
شاگرد گفت: پندی دیگر نیز باقی است؟
استاد گفت: پند بسیار است، اما برای حسن ختام، این یکی را آویزهٔ گوش کن: هرگز کتاب مخوان. برای پادکستر کامیاب، کتاب واپسین اولویت است.
شاگرد گفت: اما من چون کتابی بگشایم یا فیلمی بنگرم، سرم به درد آید. با این همه میپنداشتم که در این کار خواندن و دانستن واجب است.
استاد پاسخی کوبنده داد: دانستن واجب است اما از دشنام کمر به پایین و بدان که خواندن کار رسانهچیان است و اهل فرهنگ و مبادیان آداب و نه هتاکان. کتاب تو را به منطق و آرامش و اعتدال میپروراند و این همان بلایی است که بر سر هر سخنور خوشنام آمده. نخواندن است که تو را جهل میبخشد، و با جهل میتوانی جاهلانه رفتار کنی و مردم تو را چند صباحی به اشتباه بهلول پندارند. آنگاه هر دشنامت حکمت نماید و هر تهمتت را به زر نویسند و هر تهدیدت را جدی گیرند و کار زندگیات بیهیچ رنجی روان شود. آنان که کتاب میخوانند، پیش از آنکه سخن بگویند، آهسته میشوند و آهستهروان را هیچ شنوندهای دنبال نکرده است.
کتاب آرد انصاف و آرام و شرم
که بر تخت جهل است بازار گرم
شاگرد پیر سر بر خاک نهاد و رفت. و آوردهاند که از آن پس به هر سخن که گفت گوش بسیار یافت، که در آن روزگار سخن را از آن رو که بیدانش بود میستودند و استاد را از آن رو که بیشرم بود. اما گویند که شبها هنوز خوابش نمیبرد، و این تنها بهایی بود که روزگار از او ستد.
به روز از ندانستن آمد نوا
به شب خواب شد پاسخ ناروا








