پیامدهای عدم تعامل با پزشکان متخصص در سیستان
پیامدهای عدم تعامل با پزشکان متخصص در سیستان
در سرزمینی که سال‌هاست نام محرومیت را همچون سایه‌ای بر دوش می‌کشد و متخصصانش به سایر شهرها مهاجرت می کنند، آمدنِ یک پزشک متخصص رویدادی است بسان باران در کویر. هر که از نزدیک با دشواری‌های درمان در سیستان آشنا باشد می‌داند که رسیدن یک متخصص مغز و اعصاب به این دیار، تنها یک جابه‌جایی اداری یا گذراندن دوره‌ای قانونی نیست.

این آمدن می‌تواند میان بیماری که ناچار است صدها کیلومتر راه بپیماید و بیماری که در همان شهر خود درمان می‌شود، فاصله‌ای از جان و مال و امید را کم کند. گفتگوی اخیر پایگاه خبری تحلیلی دیار عیار با یکی از همین پزشکان که برای گذراندن طرح به سیستان آمده بود، آیینه‌ای شد برای دیدنِ آنچه میان نیاز بزرگ این منطقه و رفتار نهادهای مسئول می‌گذرد.

بر پایهٔ روایت این گفتگو، میان این پزشک و مدیران دانشگاه علوم پزشکی زابل بر سر ساعات کاری اختلافی پدید آمد. ساعاتی بیش از آنچه او توان و امکانش را داشت برای او در نظر گرفته شد و او به سبب مشکلات خانوادگی نمی‌توانست در منطقه حضور پیوسته داشته باشد. رشتهٔ تفاهم گسست و پایان کار به عدم پرداخت حقوق و تأییدنشدنِ پایان طرح انجامید. باید دقیق بود: این روایت از یک سو شنیده شده و دانشگاه نیز حق دارد از رویهٔ خود دفاع کند. اما حتی اگر همهٔ جزئیات را به داوری بنشینیم، پرسشی بنیادین بر جا می‌ماند که پاسخش را باید در منطق مدیریت جست، نه در متن بخشنامه‌ها.

نخست آنکه کارکرد یک پزشک را با چه سنجه‌ای باید سنجید؟ شمار ساعاتی که در درمانگاه حضور دارد، یا شمار بیمارانی که از دستِ او شفا یافته‌اند؟ شنیده‌ایم این متخصص در مدت حضور خود شمار قابل‌توجهی بیمار را جراحی کرده و در این میان از بسیاری همکارانی که ساعات بیشتری را پشت میز گذرانده‌اند، بیمار بیشتری درمان کرده است. اگر چنین باشد، پرسش این است که آیا ساعت‌شماریِ خشک و بی‌انعطاف، که ابزاری برای رسیدن به خدمت است، نباید در برابر خودِ خدمت کنار می‌رفت؟ نظام اداری هنگامی به خطا می‌رود که وسیله را جانشین هدف کند و برگهٔ حضور و غیاب را مهم‌تر از تخت جراحی بداند.

دوم آنکه کامنت‌های مردم سیستان ذیل آن گفتگو شاهدی گویاست. این نوشته‌ها سراسر تمجید و سپاس و دریغ است. مردمی که معمولاً از نابسامانی خدمات می‌نالند، این بار از کسی یاد می‌کنند که احساس کرده‌اند او را دیده و درمانشان کرده است. رضایت عمومی را نمی‌توان معیار علمی قطعی دانست، اما هر مدیر خردمند آن را حدیث دل جامعه‌ای می‌داند که باید به آن گوش سپرد. وقتی مردمی که قرار است از خدمت بهره‌مند شوند چنین گواهی می‌دهند و نهاد مسئول به شیوه‌ای رفتار می‌کند که پزشک را از منطقه می‌راند، شکافی میان قاعدهٔ اداری و مصلحت عمومی آشکار می‌شود.

سوم و شاید مهم‌تر، پرسش از سرمایه‌ای است که این منطقه ندارد و به‌سختی می‌تواند بیابد. سیستان و بلوچستان از کم‌پزشک‌ترین مناطق کشور است و بر کسی پوشیده نیست که جذب و نگهداشت متخصصان غیربومی، به‌ویژه آنان که با وجدان کاری به این دیار می‌آیند، دشوار است. هر پزشکی که با تلخی از اینجا برود، تنها خودش نمی‌رود. روایتی از سیستان با خود می‌برد و به همکاران و دوستان و هم‌دوره‌ای‌هایش می‌سپارد. اگر این روایت از بی‌مهری و سخت‌گیری و حق‌ناپرداخته بگوید، فردا کمتر کسی دل به آمدن خواهد داد. بدین‌سان یک اختلاف اداری، اگر بد مدیریت شود، می‌تواند حلقه‌ای در زنجیرِ فراری‌دادنِ نیروی متخصص باشد.

این سخن به معنای نفی قانون یا ستایش بی‌قاعدگی نیست. نظم اداری ضرورتی است و عدالت میان همکاران ایجاب می‌کند که همه با یک معیار سنجیده شوند. اما حکمتِ مدیریت در تشخیص همان جایی است که قاعده باید خم شود تا خدمت نشکند. مدارا در اینجا به‌معنای مسامحه نیست و می‌توانست در قالب توافقی شفاف و مکتوب درآید، مثلاً بازتعریف ساعات کاری بر پایهٔ شمار جراحی‌ها و خدمات ارائه‌شده، یا جبران ساعات در بازه‌ای دیگر. راه‌های میانه بسیار است و کمیابی‌اش از کمبود خلاقیت می‌آید، نه از نبودِ امکان.

آنچه این ماجرا را فراتر از یک مناقشهٔ فردی می‌برد، بی‌پاسخ ماندنِ نهادی است که در برابر مردم مسئول است. دانشگاه علوم پزشکی تنها یک اداره نیست، امانت‌دار سلامت جمعیتی است که گزینهٔ دیگری ندارد. چنین نهادی باید بتواند توضیح دهد که در این مورد چه معیاری به کار رفته، چرا حقوق پرداخت نشده و بر چه مبنایی تأیید پایان طرح منتفی شده است. شفافیت در این پرونده، پیش از آنکه حق پزشک باشد، حق شهروندی است که می‌خواهد بداند چرا خدمتگزارش رفته است.

سیستان به پزشکان بیشتری نیاز دارد، بی‌گمان، اما پیش از آن به مدیرانی نیاز دارد که قدر پزشک را بدانند. دیاری که در نگاهداشتِ خادمانش ناتوان باشد، هر چه جذب کند باز در حال از دست‌دادن است. باشد که این یادداشت، و گفتگویی که انگیزهٔ آن شد، بهانه‌ای برای بازاندیشی در شیوه‌ای باشد که با دلسوزان این سرزمین رفتار می‌شود، پیش از آنکه سکوتِ درمانگاه‌ها پاسخی گویاتر از هر یادداشتی بدهد.