عکس آرشیوی است.
یکی از بستگان این کودک، که خود در دل نظام درمانی کار میکند و راه و رسم اتاقها و پروندهها را میشناسد، از حالی میگوید که آن را برزخ نامیده است. برزخ، نه از آن رو که مرگ رخ داده، بلکه از آن رو که روایت مرگ یکدست نیست. هر کس از پزشک و پرستار، هنگام بازگفتن آنچه گذشته، سخنی متفاوت گفته است. و آنجا که حقیقت راست و یکدست است، روایتها به هم میمانند. تفاوتِ گزارشها همان شکافی است که در آن گمان میروید. اگر قصوری در کار نبوده، چرا باید سخنها از هم جدا باشد؟ و اگر بوده، چرا باید داغی که بر دل نشسته، با بیخبری و تردید نیز عذاب شود؟ مرگ، دردی است، ندانستنِ چرایی مرگ، دردی دیگر و شاید سنگینتر.
خانواده شکایت کرده است و چشم به راه نشسته. اما در دل این انتظار، پرسشی بزرگتر از یک پرونده خفته است: وقتی استعلامها به همان نهادی بازمیگردد که از آن شکایت شده، و داوران و طرفین همکار، حقیقت از کدام روزن به درون خواهد تابید؟ این سخن، اتهام نیست، نگرانیِ ساختاری است که هر جا داور و متهم در یک خانه بنشینند، پدید میآید. عدالت تنها آن نیست که در ظاهر رفع تکلیف شود، بلکه آن است که طرف دعوی، اقناع شود.
و این دلماه، تنها نیست. گزارشها از زایشگاههای این دیار، یکی پس از دیگری میرسد: از مادرانی که به امید زندگی رفتند و بازنگشتند، از نوزادانی که به جهان آمدند و مرگ را زودتر از زندگی شناختند، و از کودکانی که با آسیبهای جسمی ناشی از زایمان، بار تنی ناتوان را بر دوش گرفتند. هر یک از اینها شاید داستانی جداگانه داشته باشد و علتی ویژه. ما قاضی نیستیم و داوری را به ناظران و نهادهای صالح وامیگذاریم. اما انبوهِ این گزارشها، دستکم این حق را به ما میدهد که بپرسیم: آیا زایشگاهِ امیرالمومنین(ع) زابل به عنوان مهمترین زایشگاه شمال استان و سایر زایشگاه های استان، آنگونه که شایستهٔ جان آدمی است، مجهز است؟ آیا متخصصانِ کافی، تجهیزاتِ بسنده، و نظارتِ بیدار در کنار بسترِ زایمان ایستاده است؟
چرا که زایمان، پیش از آنکه رخدادی پزشکی باشد، لحظهای است که دو جان در آستانهٔ یکدیگر میایستند، و آنچه در آن لحظه تعیینکننده است، گاه دقیقههاست و گاه یک دستگاه، یک تصمیم بههنگام، یا دستی ماهر که در لحظهٔ درست حاضر باشد. دلماهها در جهانی که تخصص و امکانات در دسترسشان است، شاید زنده میماندند و آنان که زنده ماندهاند، امروز در همان جهان راه میروند، میبینند، میشنوند، موسیقی گوش میدهند، شغلی برمیگزینند و از بودنْ لذت میبرند. تفاوت میان آنان که ماندند و آنان که نماندند، همیشه در تقدیر نیست، گاه در تدبیر است.
دلماه امروز نیست که بپرسد. اما ما هستیم. و پرسش او، پرسشی است که باید بر دوش جامعه بماند: آیا میشد؟ اگر پاسخ «شاید» باشد، همین «شاید» برای آنکه دست از سر این پرونده برنداریم کافی است. نه برای آنکه کسی را محکوم کنیم، بل برای آنکه دلماهِ بعدی، مجال بیشتر از یک هفته داشته باشد.
بگذار نام دلماه، نه فقط مرثیهای در دل خانواده، که پرسشی بلند در برابر نهادها باشد، پرسشی که پاسخش را باید در شفافیت، در پاسخگویی، در داوریِ مستقل و در زایشگاهی جست که هیچ مادری از آن با دستِ خالی بازنگردد. چرا که حقِ زیستن، حقِ یک هفته نیست، حقِ یک عمر است.








