غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری، در سده پنجم و ششم هجری قمری می زیست وی همه چیزدان بود و فنونی که او به آنها تسلط داشته در این مقال نمیگنجد. در حوزه شعری ۱۴ رباعی به قطع متعلق به اوست ولی هزار و اندی رباعی به او منصوب شده است اگر آن ۱۴ رباعی مرجع قرار داده شوند صد و اندی نیز نگاشته شده توسط اوست. تعداد کثیری متعلق به مریدان او بوده، تعدادی شاعران بی آوازه نیز اشعار خود را به او منصوب کرده اند و شاید هر زاهد مستی که قدری حباب بر روی چشمه شعری اش شکل گرفته، این به ظاهر اشعار خود را به نام او متبرک کرده است.
از زندگی وی همین بس که او در گیر و دار سختگیری های مذهبی می زیسته و حتی توبه ظاهری و حج وی نیز بر این نشد که از توماج بی خردی این نابخردان در امان بماند.
در این جا قصد داریم گوشه ای از فلسفه وی را از اشعار او استنباط کنیم.
او در جواب این سوال که از کجا می آییم و به کجا میرویم، به جای آنکه از تخیل و الهامات به ظاهر روحانی و عرفانی استمالت جوید از عقل و منطق خالص خویش بهره میگیرد و این گونه می سراید:
دوری که در آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
در جای دیگر با گله مندی، نارضایتی خویش را از کاستی های عالم خلقت ابراز میدارد.
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم کاست
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور عیب کراست
برای او هیچگاه خیر بر شر پیروز نمی شود و در نهایت سیاهی ابدی گیتی را فرا میگیرد. او بر این عقیده است که ناآمدگان و رفتگان در آسودگی اند.
ای کاش جای آرمیدن بودی
و این ره دور را رسیدن بودی
ای کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
…
افلاک جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم نایند دگر
او تفکر در باب هستی و نیستی را بیهوده میداند از منظر وی راز هستی قابل حل نیست نه از راه دین و نه از راه علم.
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی
وز چهار و هفت دائم اندر تفتی
می خور که هزار باره بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی
…
ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز
چندین چه بری خواری از این رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاین رفتی قلم بهر تو ناید باز
وی گردش جهان را عبث تلقی می کند و کار صانع را نیز بیهوده می پندارد.
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
گویی جهان صفحه شطرنج و ما مهره های شطرنج آن هستیم که پس از اتمام بازی، کودکی نادان آنها را در صندوقچه بازی هایش می گذارد.
ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
از آنجا که تاثیر پذیرفته از حس وطن پرستی فردوسی در شاهنامه بوده، از شاهان ایران باستان به کرات یاد کرده و عظمت به نیستی گرویده آنها را، دست مایه قرار داده است.
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گوید که افسوس افسوس
کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس
…
آن قصر که بهرام درو جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
او دنیایی ورای مرگ متصور نمی شود و معتقد است پس از مرگ ذرات پراکنده شده و زندگی بی اراده و مرموزی را در پی می گیرند.
هان کوزه گرا بپا اگر هوشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کیخسرو
بر چرخ نهاده ای چه میپنداری
…و بهشت و جهنم را اینگونه متصور می شود.
گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جیهون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
…
کس خلد وجحیم را ندیده است ای دل
گویی که از آن جهان رسیده است ای دل
امید و هراس ما بچیزی است کزان
جز نام و نشانی نه پدید است ای دل
خیام از دانشمندان و فیلسوفان پیشین یعنی خوارزمی، ابن سینا، و اقلیدس تاثیر پذیرفته و بر شاعران بسیاری پس از خود تاثیر گذارده است که تعداد فراوانی از آنها به طور دم دستی در این باب از او تقلید کرده اند.
به عنوان مثال سعدی اینگونه می سراید:
بخاک بر فرو ای آدمی به نخوت و ناز
که زیر پای تو همچون تو آدمیزاد است
…
حافظ نیز در این باب این چنین می گوید:
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه سر ما پر شراب کن
خیام با انتخاب رباعی برای بیان فلسفه خویش، این وزن شعری را به سرحد رساند؛ سادگی سخن، انتخاب دقیق واژه ها، کوتاهی و موجز بودن و نفوذ کلام وی در کنار فلسفه جهان شمول، حجه الحق را به شهرت جهانی رسانده است.
هیچ است…
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
وآن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
وآن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
…
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست ز هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هست هر چه در عالم نیست
پندار که نیست هر چه در عالم هست
گذشته قابل تغییر نیست و آینده نیز مجهول است آنچه در دست داریم همین دم است؛ به حقیقت که این تفکر فرجام تمامی اندیشه هاست. فارغ از زمان و مکان در این هستی، دم را دریابیم تا نیستی ناملموس به گمان آید.
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
…
بر خیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
…
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
افرادی از جمله نزدیکان وی، او را مذهبی توصیف کرده اند؛ و نویسندگان معاصر نیز نوشته های او که به دستور حکومت و در فضای بسته آن دوران نگاشته را اصل قرار داده و او را مذهبی دانسته اند تا او را مورد قبول عام و خاص در بیاورند ولی این رباعیات پنهانی اوست که تفکرات درونی او را آشکار می سازد. روشن است که او از قید و بندهای ظالمانه ای که برای برده داری، شکل جدیدی به خود گرفته ناراضی بوده و سر بر آن داشته تا با اشعار نغز این فریاد فرو خورده خود و مردم سر در گریبان را به گوش هستی برساند. باشد که ذراتش خم می شوند و یادش تا ابد بقاء پیدا کند.
محمدمهدی عابدی








