اخلاقِ تیر و تفنگ؛ وقتی نشانه‌گیری، مرزِ دشمن و همسایه را گم می‌کند
اخلاقِ تیر و تفنگ؛ وقتی نشانه‌گیری، مرزِ دشمن و همسایه را گم می‌کند
در روایت‌هایی که از غرب وحشی بر جا مانده، روزگاری بود که قانون هنوز در گردنه‌ها و دشت‌های بی‌نشان خیمه نزده بود و حاکمیت را عده‌ای انگشت‌شمار با هفت‌تیر معنا می‌کردند. با این‌همه، همان سرزمینِ بی‌قانون برای خونریزی هم حدی می‌شناخت. تبهکارِ آن روزگار، هر قدر دستش به خون آلوده بود، می‌دانست که زن و کودک و آموزگار و پرستار را نشانه نمی‌گیرند. آن قاعده نانوشته، تنها پرده‌ای بود که میان نبرد و قتل آویخته بود و هر که از آن می‌گذشت، دیگر نامش را در دفتر نبرد نمی‌نوشتند، در دفتر جنایت می‌نوشتند.

در جکیگور، خودرویی شخصی هدف گلوله قرار گرفته است. یک تن جان باخته و همراهانش در وضعیتی وخیم‌اند. با اطمینان می‌توان گفت که هیچ‌یک از سه راننده با دستگاه‌های دولتی و نهادهای نظامی پیوندی نداشته است. آنان رانندگان ماشین سنگین بودند که برای سرکشی به خودروهای کارشان راهی بلوچستان شده بودند، یعنی مردانی که نان خود را از جاده و بار و عرق جبین می‌خورند. جاده‌ای که روزی راهِ روزی بود، برای آنان گذرگاه مرگ شد.

اینجا پرسشی پیش می‌آید که گریزی از آن نیست. گروه‌هایی که این روزها در گوشه‌گوشه استان امنیت را برهم زده‌اند و با خبر عملیات‌هایشان سیستان و بلوچستان را به صدر اخبار ناامنی کشور رسانده‌اند، با که می‌جنگند؟ با ساختار قدرت یا با مردم؟ اگر در ایدئولوژی آنها دشمن، نظام حاکم است، چرا گلوله بر پیکر کسانی می‌نشیند که از قدرت سهمی ندارند؟ و اگر سلاح را بر مردم می‌گیرند، دیگر چه تفاوتی میان آنان و آن‌چه بر ضدش برخاسته اند، می‌ماند؟

پرسش دوم از اولی تلخ‌تر است. با کدام سنجه رهگذران را برمی‌گزینند؟ آیا پوشاک غیرمحلی، زبان فارسی یا گویش سیستانی، یا صرفِ ناشناس‌بودنِ سرنشینان برای آن‌که کسی عامل حکومت انگاشته شود کافی است؟ اگر چنین است، باید پذیرفت که آن‌چه دست به ماشه می‌برد، شناخت و سنجش نیست، بدگمانیِ قومی است که زبان و پوشش را جایگزین دلیل و سند کرده است. چنین معیاری هر مسافر غیربومی را مهدورالدم می‌شمارد و هر کارگر و راننده و بازرگان و معلم را که از جاده‌ای می‌گذرد، در جایگاه متهم می‌نشاند. این دیگر مبارزه با قدرت نیست، دیوار کشیدن میان همسایگان است.

تلخ‌تر آن‌که هویت این سه تن و شغلشان اکنون بر کمتر کسی پوشیده است. با این حال برخی رسانه‌ها و حامیان این گروه‌ها بر نظامی‌بودن قربانیان پافشاری می‌کنند. انگیزه آشکار است: اگر مقتولان غیرنظامی باشند، برچسب مبارزه با جمهوری اسلامی که بر این عملیات می‌چسبانند، فرو می‌ریزد. پس واقعیت را باید به اندازه قالب بریدند، نه قالب را به اندازه واقعیت. اما خونِ ناحق را با تأویل نمی‌توان شست. هر مبارزه‌ای که برای پاک‌ماندن ناچار باشد قربانیانش را با دروغ‌ در جامه دشمن بپوشاند، پیشاپیش به ناپاکی خود اعتراف کرده است.

داوری درباره نیرومندترین و کهنه‌ترین پرسش اخلاق سیاسی است: آیا هدف، وسیله را توجیه می‌کند؟ کارنامه تاریخ پاسخ روشنی دارد. جنبش‌هایی که بر مظلومیت تکیه کردند و آن‌گاه دامن خود را به خون بی‌گناهان آلودند، سرمایه اخلاقی‌شان را زود باختند و از همدلی جهانیان و حتی از همدلی مردم خودشان بی‌بهره ماندند. مظلومیت اعتباری است که با نخستین گلوله بر غیرنظامی به حراج می‌رود. گسستن از نظام و حفظ حرمت جان انسان دو راه جدا نیستند، و هر که یکی را برگزیند و دیگری را فروگذارد، در پایان هیچ‌یک را نخواهد داشت.

نکته‌ای دیگر را هم نباید از قلم انداخت. نارضایتی از ساختار قدرت، که ریشه در تبعیض و محرومیت و بی‌پاسخی نهادها دارد، دردی واقعی است و ناروا نیست. اما پاسخ به درد، دردِ تازه‌ای بر دوش دیگران نهادن نیست. اگر بنا بود هر بی‌عدالتی مجوز کشتن بی‌گناهی باشد، دیگر هیچ جامعه‌ای نمی‌توانست بر پای بماند. کسانی که خود را سخنگوی مردم می‌خوانند باید بدانند که مردم همین رانندگانند، همین مسافران و همین مردانی که بی‌نام و نشان از جاده می‌گذرند و نمی‌دانند در پیچ بعدی چه در انتظارشان است.

غرب وحشی با همه بی‌قانونی‌اش دست‌کم می‌دانست کجا باید ایستاد. سزاوار است کسانی که امروز در کوه و جاده، به نام آزادی سلاح بر دوش می‌کشند، از آن قاعده نانوشته‌ی آدم‌کشان قدیم کمتر نداشته باشند و بدانند که تاریخ نام کسی را که جاده را بر مردم بست، در شمار آزادی‌خواهان نخواهد نوشت.