زابل امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند یک بازخوانی جدی و بیرحمانه از وضعیت فرهنگ و هنر خود است؛ بازخوانیای که تعارف را کنار بزند و واقعیت را همانطور که هست نشان دهد: قطار فرهنگ و هنر این شهر از مسیر اصلی خود خارج شده و در ایستگاه فراموشی خوابیده است. نه از آن جنبوجوش گذشته خبری هست، نه از انجمنهای هنری اثرگذار، نه از برنامههایی که استعدادهای جوان را کشف و شکوفا کند، و نه از سیاستگذاریهایی که امید را به میدان بازگرداند.
زابل، در حافظه فرهنگی خود، شهری کممایه و کماستعداد نبوده است. این شهر روزگاری با اتکا به چهرههای خلاق، انجمنهای پویا و برنامههای فرهنگی و هنری، ظرفیت آن را داشت که به یکی از کانونهای جدی تولید و پرورش هنر در سیستان بدل شود. اما امروز آنچه دیده میشود، نه استمرار همان مسیر، بلکه فرسایش تدریجی سرمایه فرهنگی است؛ فرسایشی که رد پای آن را میتوان در خاموشی انجمنها، ضعف برنامهریزی، کمرمقی رویدادها و فقدان چشمانداز روشن دید.
مشکل اصلی فقط کمبود بودجه یا امکانات نیست؛ مسئله عمیقتر از این حرفهاست. آنچه فرهنگ و هنر زابل را زمینگیر کرده، بحران مدیریت مأموریت است. وقتی متولی فرهنگ و هنر بهجای تمرکز بر رسالت ذاتی خود، گاه در حواشی فرومیرود و گاه وارد حوزههایی میشود که اساساً وظیفه او نیست، نتیجه چیزی جز اتلاف انرژی، سردرگمی، و عقبماندن از نیازهای واقعی جامعه فرهنگی نخواهد بود. ادارهای که باید موتور محرک فرهنگ باشد، اگر به تماشاگر بیاثر بدل شود، طبیعی است که شهر نیز از حرکت بازبماند.
اینجا همان نقطهای است که باید صریح گفت: فرهنگ با شعار زنده نمیشود، با بزرگنماییِ رویدادهای کوچک جان نمیگیرد، و با تبلیغ اغراقآمیز برای کارهای حداقلی، به شکوفایی نمیرسد. اینکه برای یک نمایشگاه کوچک کتاب، آنقدر هیاهو و غلو شود که گویی فتحالفتوحی تاریخی رخ داده، بیشتر نشانه فقر برنامهریزی است تا موفقیت. جامعه فرهنگی را نمیتوان با بزکِ کلامی و برجستهسازیهای غیرواقعی قانع کرد. مردم و هنرمندان، بهویژه در شهری مثل زابل، به خروجی واقعی نگاه میکنند: به استمرار، به کیفیت، به عدالت فرهنگی، به میدان دادن به نسل جوان، و به احترام به شأن هنر.
از سوی دیگر، آنچه آزاردهندهتر به نظر میرسد، دوگانهکاری و چندمسئولیتیِ فرساینده است. هرگاه یک نهاد یا یک مدیر، بار چند وظیفه را همزمان بر دوش میگیرد، معمولاً حاصل کار نه تعمیق است و نه پیشرفت، بلکه سطحیسازیِ همه امور است. نتیجه روشن است: حوزه فرهنگ از تمرکز میافتد، هنر به حاشیه میرود، برنامهها از نفس میافتند، و مدیر از پاسخگویی خالی میشود. چنین وضعی نه به نفع هنرمند است، نه به سود مردم، و نه در شأن شهری که سزاوار دیده شدن است.
زابل به متولیانی نیاز دارد که دست از دخالت در کار دیگران بردارند و به مسئولیت مستقیم خود بازگردند؛ مسئولیتی که قرار بود شامل حمایت از هنرمند، تقویت انجمنها، طراحی برنامههای ماندگار، شناسایی استعدادها، و ایجاد بستر برای شکوفایی فرهنگی باشد. اگر این وظایف درست انجام میشد، امروز بهجای حسرتِ گذشته، از آینده حرف میزدیم. بهجای روایتِ عقبماندگی، از توسعه فرهنگی میگفتیم. بهجای ایستگاه متروک، از ایستگاه حرکت.
سؤال جدی این است: چرا فرهنگ در زابل باید تا این اندازه بیپناه باشد؟ چرا جریانسازی فرهنگی جای خود را به نمایشهای مقطعی داده؟ چرا استعدادها یا دیده نمیشوند یا ناامید و پراکنده میشوند؟ چرا آن همه سرمایه انسانی، در غیاب مدیریت مؤثر، به فراموشی سپرده شده است؟ و چرا هنوز کسانی هستند که بهجای پذیرش ضعف، با اغراق در چند فعالیت محدود، تلاش میکنند تصویر واقعی را پنهان کنند؟
فرهنگ و هنر، با گزارشهای پرزرقوبرق رشد نمیکند. با حضور میدانی، برنامهریزی بلندمدت، حمایت واقعی، و شجاعت در پذیرش ضعفها جان میگیرد. زابل بیش از هر چیز به متولیانی نیاز دارد که هنر را بفهمند، نه فقط دربارهاش حرف بزنند؛ که مسئولیت را بپذیرند، نه اینکه از زیر آن شانه خالی کنند؛ که به جای مصرف کردن نام فرهنگ، آن را بسازند.
اگر قرار است قطار فرهنگ و هنر زابل دوباره به حرکت درآید، ابتدا باید ایستگاه فراموشی را بشناسیم و از آن عبور کنیم. این عبور، با تعارف و ملاحظهکاری ممکن نیست؛ با نقد صریح، اصلاح ساختار، و بازگشت به مأموریت اصلی ممکن است. تا آن روز، هر شعار فرهنگی چیزی جز صدای سوتِ قطاری نیست که در ریلِ سکون مانده است.








