با توافق نظر بسیاری او شاگرد نانوا بوده و سال های نوجوانی و جوانی خویش را به رو نوشت از نسخ قدیمی گذرانده و تحصیلش در مکتب خانه از همان سال ها آغاز گردیده است. در دوره تاریخی زندگانی او ناآرامی و بیثباتی گریبانگیر امور کشوری شده و تغییرات اجتماعی و مذهبی فراوانی در دوران حکومت ایلخانان پس از آن آل مظفر و تیموریان باعث تزلزل ارزشهای اخلاقی در عموم مردم گردیده بود.
شعر حافظ بن مایههای عاشقانه، عارفانه و مدیحه را در خود جای داده است.
فلسفه حافظ از شاعران پیش از او همچون خیام، خواجوی کرمانی، عطار، نظامی، سعدی، فردوسی، مولانا، سنایی و عراقی تاثیر پذیرفته است. امروزه حافظ را تاثیر گذارترین شاعر در روزگار پس از خویش دانسته اند. غزل لسانالعرفا به نقطهای از کمال دست یافت که در قرون پس از او دیگر تکرار نشد. پریشانی از ویژگی های اصلی شعر حافظ است؛ او این سبک را از قرآن وام گرفته بود؛ به این صورت که در غزل او هر بیت معنی مستقل خویش را دارد حال با موضوع اصلی شعر در یک قالب باشد و چه خیر. ناظمالاولیا ریاکاری را بدترین اعمال می داند و در ابیات فراوانی این قبیحه را رد می کند.
چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم؟
روح را صحبتِ ناجنس عذابیست الیم
خواجه شیراز از احوال صوفیان و درویشان دوران زندگی اش با خبر بوده ولی هیچگاه در مسلک هیچیک قرار نگرفته است . اندیشه رندی والاترین فلسفه برای اوست. پیش از این که حافظ این مفهوم را به اوج برساند رندان را اوباش میخواندند. اما در نظر شاعر، رند، روشنفکر متفکر است. در شعر او پیام آور اصلی رند است. رندی حافظ بیدین نیست آخرت را میپذیرد و در آن تدبر میکند ولی هراسی را از آن در دل ندارد
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرقِ گناه است میرود به بهشت
***
تساهل و مدارا از شیوههای اوست آنجا که میسراید:
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسرشت که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همه کس طالبِ یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کِنِشت
سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطفِ ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت
حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت
از دیگر اندیشههای او جبر است. او خود را کوزهی کوزهگر دهر میداند و راهی جز آنچه او گزین کرده، بر خویش نمییابد.
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
***
حافظ به خود نپوشید این خرقه مِیْآلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
در روزگار نو نیز این موضوع صدق می.کند؛ شاید آنگونه که گوید اینام از عهد ازل حاصل فرجام افتاد در مدرنیته نگنجد؛ امروزه علم آدمی را شالوده ژنتیک و محیط پرورش میداند. اما به راستی کدامیک از این دو در دسترس ماست؟ آیا تغییر در آنان ممکن است؟ چگونه افسار یسار در تصورمان دستمایه خویشتن است؟
شاه بیتهای شعر حافظ نیز مثال زدنیست:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
از مهمتریین شاخه های اندیشه او دوستیست بارها واژه و مفهوم دوست دستمایه حافظ قرار گرفته است
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
تا آنجا که رسیدن به دوست و عشق به آن را معنایی فرامعنا فرا میگیرد و رهنمون به آن را کاری صعب می پندارد:
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
تنعم: نازپروردگی
***
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
تسلط حافظ بر روایتها و داستانهای مذهبی و اساطیری و استفاده از آنها در قامت نظم نشان از جامع الاطراف بودن شاعر دارد:
در آسمان نه عجب، گَر به گفته حافظ سُرودِ زُهره به رقص آوَرَد مَسیحا را
اگر شعر حافظ بخوانند زهره چنگی در آسمان سوم مینوازد و مسیح در چهارمین طبقه آسمان به رقص در میآید.
در نظر بسیاری این خرد است که هیچ گماردهای تحمل بار مسئولیت آن را ندارد نه کوه نه آسمان و نه جانوران اما از منظر حافظ این مفهوم جز عشق نیست
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
در روایتی از پیامبر اسلام بعد از مرگش هفتاد و سه مذهب از دین جدا میشوند و جز یکی از آنان بر حق نیست:
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
در روایتی دیگر پیامبر اسلام شراب را مادر همه بدیها معرفی میکند:
آن تلخوَش که صوفی امُّالخَبائِثَش خواند
” اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَهِ العَذارا ”
تلخوش: شراب امُّالخَبائِثَش: مادر پلیدی ها
اما حافظ “شراب را از بوسه دوشیزگان نیز شیرینتر و لذیذتر “میداند.
شاعر، ما را از گذرا بودن دنیا بیم میدهد اما در عین حال دنی بودن آن را به ما گوشزد میکند و حرص و طمع در جهان دون را کار اهل خرد نمیداند:
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس
**
دَمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمیارزد
به کویِ می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رُخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمیارزد؟
شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمیارزد
حافظ در بیت های فراوانی از مهرههای بیارزش میگوید. مهرههایی که جایگاه شایستگان را در تصرف بیلیاقتی خویش گرفتهاند.
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
***
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
محمد مهدی عابدی








