در جغرافیای بیپناه سیستان، جایی که بادِ صدوبیستروزه خاک را بر پیشانی روزگار مینشاند و بیمار برای رسیدن به یک تخت بیمارستانی کرایهٔ خودرو را میان چند همراه تقسیم میکند، جراحی مغز و اعصاب فقط یک تخصص نیست، گاه فاصلهٔ میان ایستادن و فلجشدن است. دکتر قربانی میگوید از آبان ۱۴۰۲ در این شهر خدمت کرده است، بیآنکه مطبی بگشاید یا ریالی زیرمیزی بستاند. ماهانه ده، یازده عمل پیچیدهٔ ستون فقرات انجام میداده و نیمی از بیمارانش برای همین جراحیها از زاهدان به زابل میآمدند.
به گفتهٔ او، از دی ۱۴۰۴ تا شهریور ۱۴۰۵ سیویک عمل جراحی و چهارصدوچهل ویزیت سرپایی در مراکز دولتی انجام داده است. در همین بازه، همکارانش به ترتیب هفت، بیستویک و چهل عمل داشتهاند و به روایت او، جز اندکی، همهٔ آنها موارد اورژانسی بوده است. او پانزده روز در زابل حضور داشته و یکی از همکارانش چهل روز. حقوق او حدود سی میلیون تومان است و حقوق همکاری با جایگاه هیئت علمی حدود صدوپنجاه میلیون. بیشترین کارانهاش در یک سال اخیر از سیوپنج، سیوشش میلیون تومان فراتر نرفته است، آن هم برای کاری که ارزش آن را چند برابر میداند. او میگوید همهٔ این ارقام از مراکز درمانی قابل استعلام است. در یکی از ماههایی که به گفتهٔ او گواهی کارش را رد نکردند، بیستویک بیمار را در درمانگاه بیمارستان، صدوشصتوچهار بیمار را در یک کلینیک دولتی، هفت بیمار بستری را در آیسییو و چهارده مورد مشاوره را دیده است. میگوید در روزِ طوفانِ مرداد، که خودروی یکی از مسئولان فوریتها واژگون شد، خود را به زابل رسانده بود.
با این همه، او میگوید معیار دانشگاه علوم پزشکی زابل نه شمار جراحیها و بیماران، که صرفِ شمارِ روزهای حضور بوده است. مرخصی استحقاقیاش، که آن را حق قانونی خود میداند، حتی پس از موافقت مدیر گروه بیپاسخ ماند، و این همزمان بود با تولد فرزندش. او میگوید خواستهٔ مسئولان آن بود که یک هفتهٔ کامل در شهر بماند، «حاضر» باشد و هیچ کاری نکند. به روایت او، در مرداد حقوق و بیمهاش قطع شد و گواهی کارش رد نشد. او آن را پایان اغماض میداند، نه آغاز آن، چون پیشتر هم پیشنهادهایی چون قرارداد ثابت و امتیازات دیگر مطرح شده بود که هرگز به عمل نرسید. میگوید با وجود تفاهمنامهای میان دو دانشگاه برای همکاری او در تهران و زابل، نیمهوقت شد و بیمهاش به سلامت و تأمین اجتماعی ارجاع شد، چنانکه ماندن در زابل برایش صرفهٔ مالی نداشته باشد. میپرسد: آیا این جز راندنِ یک متخصص از استان است؟ او معتقد است باید با متخصصی که از جای دیگر میآید چنان رفتار کرد که جذب شود، نه آنکه رفتنش آسان گردد.
دکتر قربانی از فشاری سخن میگوید که به باور او فقط بر او وارد نشده است. به گفتهٔ او، یکی از همکاران هیئتعلمی نیز پس از دوازده سال خدمت در زابل، دو ماه حقوق نگرفته است. او میگوید به آن همکار گفتهاند نام او را یک هفتهٔ تمام در برنامهٔ آنکالی بنویسد و سپس برای روزهای کمترِ حضورش نامهٔ غیبت صادر کند، تا برای او پروندهسازی شود. او این را شیوهای میداند برای عبرتدادن به دیگران. در برابر، میگوید همکارانی که هفت روز در هفته میمانند و هر آنچه گفته شود میپذیرند، عنصر مطلوب شمرده میشوند و کسی که کار میکند اما سر تسلیم فرود نمیآورد، عنصر نامطلوب.
دکتر قربانی به ادعاهایی میپردازد که به باور او به رفتار با درآمد و جایگاهها مربوط است. میگوید جراحیای را شنیده است که توسط یک متخصص انجام میشود، اما پروندهاش به نام همکاری دیگر ثبت میشود تا کارانه میان آن دو تقسیم گردد، و پروندهها را باید بررسی کرد تا معلوم شود جراح اول چه کسی بوده است. میگوید از همکاری که در مطب خصوصیاش از بیماران مبالغی سنگین، میان صد تا صدوپنجاه میلیون تومان، میگیرد، استقبال میشود، قرارداد میبندند، حقوق میدهند و بیمه ردیف میکنند. میگوید در موردی، از بیماری که او پیشتر عمل کرده بود و پس از چند ماه به دلیل سستیِ بافت استخوان دچار عارضه شده بود، برای عمل مجدد چهارصد میلیون تومان خواستهاند. او میگوید بیمار ناتوان از پرداخت بود و ناچار شد به او پناه آورد. به باور او، پیچ و پلاتین خارجیِ ستون فقرات سالهاست در کشور نیست و آنچه هست کالای غیررسمی است که برخی با چمدان میآورند. او این را بدون مجوز مطب در زابل میداند و میپرسد چرا کسی مانع نمیشود.
او از نبودنِ پشتوانهٔ درمانی سخن میگوید. به گفتهٔ او، در شهری که اتاق عمل قلب باز ندارد، چند روز در ماه آنژیوگرافی برای شصت، هفتاد بیمار انجام میشود، در حالی که اگر رگی پاره شود، بیمار باید دقایقی بعد در اتاق جراحی قلب باشد. میپرسد: «با چه پشتوانهای؟» میگوید فوقتخصص گوارش نیز فقط چند روز در ماه میآید و اگر بیماری پس از آندوسکوپی دچار عارضه شود، متخصص دیگری در شهر نیست. او از کمبود داروهای حیاتی میگوید: در ماه گذشته داروهای ضدتشنج و سرم مانیتول، که برای بیماران ضربهٔ مغزی حیاتی است، در بیمارستان نبود و او ناچار در پرونده یادداشت گذاشت. میگوید ریاست بزرگترین بیمارستان شهر به رادیولوژیستی طرحی سپرده شده است که به گفتهٔ او سابقهٔ کافی نداشت و نمیداند با چه سازوکاری به این جایگاه رسیده است. او همچنین میگوید برخی همکاران ابتدا مطب و مراکز خصوصی و تأمین اجتماعی خود را میگردانند و تنها در ساعاتِ پایانی، شتابزده و کوتاه، به بیمارستان دولتی میآیند. به گفتهٔ او، جراح دیگری که قرار بود برای مردم زابل فوقتخصص ستون فقرات بگیرد، به دلیل آنکه مطب داشته و با برخی مدیران اختلاف پیدا کرده، کنار گذاشته شد. به روایت او، امروز پنج متخصص مغز و اعصاب در شهر هستند و تنها بیمارستانِ دارای امکان جراحی مغز در حوزهٔ سیستان همین بیمارستان است. او میگوید حذف جراحی که بیشترین بار را میکشید، هزینهاش را بیماران میپردازند.
او میگوید اینها را نه برای انتقام، که برای آن میگوید که نمیخواهد سکوتش شریک این وضع شود. میپرسد: اگر بیماری از همان سیویک نفر دچار مشکل شود، پاسخگو کیست، وقتی او دیگر در شهر نیست؟
این روایت، سخنِ یک نفر است و باید با همین قید خوانده شود. اما پرسشهایش، دربارهٔ معیار سنجش کار پزشک در مناطق کمبرخوردار، شفافیت درآمدها، حق مرخصی، و ایمنی بیمار، پرسشهایی عمومی است و پاسخی روشن و مستند از دانشگاه علوم پزشکی زابل میطلبد.








