چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت
چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت
در سپیده دم حیاتِ دوباره‌ی ایران، زمانی که طلوع هویت ملی در محاق تهاجم فرهنگی خزنده می‌گرفت، بانگ یعقوب لیث صفار چون ندایی رهایی‌بخش از خاک سیستان برخاست: چیزی که من در نیابم چرا باید بگویید؟ این پرسش ساده و آتشین که شاعر عرب‌زبان دربارش را از گفتن شعری به زبانی بیگانه بازداشت، تنها یک امر شاعرانه نبود، فرمانی تاریخی بود که مسیر سرنوشت فرهنگی یک تمدن را دگرگون ساخت.

در روزگاری که بسیاری از سرزمین‌های فتح‌شده به دست خلافت، زبان و حتی هویت خویش را در کام مهاجمان عربی از دست می‌دادند (چنان که مصر بدان سرنوشت دچار آمد) یعقوب با اراده‌ای پولادین، سد استواری در برابر این جریان سهمگین بنا نهاد. او نه با انکار دین که با احیای رکن اصلی هویت، یعنی زبان، به نبردی جانانه پرداخت.

زبان فارسی دری، زبان مردمان شرق ایران بزرگ که در سیستان، خراسان و فرارود، جان می‌گرفت، در آستانه‌ی غربت و فراموشی بود. زبان پهلوی ساسانی، گرچه شکوه پیشین را از دست داده بود، اما به کلی ناپدید نشده بود. با این حال خطر حذف و جایگزینی کامل، اژدهایی بود که نفس‌هایش را بر چهره‌ی فرهنگ ایرانی حس می‌کردند. یعقوب لیث با اقتداری برخاسته از دل مردم و پشتیبانی سپاهیان وفادارش، این زبان را از حاشیه به متن حاکمیت کشاند. آن را زبان دیوان و دربار و شعر و فرمانروایی ساخت و بدین سان جان‌تازه‌ای در کالبد فرهنگ ایرانی دمید.

اما عظمت این مرد تنها در پاسداشت زبان نبود. او نمونه‌ی اعلای سیاست‌مدارِ عمل‌گرا بود. رویای احیای امپراتوری ایران و حتی برچیدن بساط خلافت در سر می‌پروراند، اما هرگز اسیر خیال‌پردازی‌های زودرس نشد. چون رهروی هوشیار، گام‌ها را با اندازه‌ی توان می‌گذاشت. دستورات خلیفه را آنجا که به زیان مملکت می‌دید، نادیده می‌گرفت و با فتح سرزمین‌های تحت امر عمال خلیفه همچون طاهریان، واقعیتی جدید می‌آفرید و سپس از موضع قدرت، حکم فرمانروایی خویش را از مرکز خلافت می‌گرفت. او زمانی روی در روی سپاه خلیفه شمشیر کشید که از پشتوانه‌ی کافی نظامی و اقتصادی برخوردار بود و شکستش در دشتِ روز، نه از ضعف که از فریبِ اعتماد به برادر خلیفه نشأت گرفت. اگر مرگ زودهنگام مجالش می‌داد، چه بسا تاریخ صفحات دیگری می‌گشود.

صفات نفسانی یعقوب نیز همپای عزم سیاسی‌اش، ستودنی بود. نان و پیاز خوردنش، که در تواریخ ثبت است، نماد بی‌پیرایگی و هم‌نشینی با سپاهیانش بود. بر زمین سخت می‌خفت و چون سربازی گمنام در رنج و آسایش لشکر شریک می‌شد. این ساده‌زیستی و برابری‌خواهی، وفاداری بی‌مانندی را در لشکریانش می‌آفرید. وفاداری که نه از بیم که از عشق برمی‌خاست و آنان را تا پای جان در رکاب او نگاه می‌داشت. او شهریاری بود که فرمان می‌راند، اما خود را برتر از فرمان‌بران نمی‌دانست و در پشت سپاه فرمان نمی راند، با فرماندهان خود در خط مقدم سپاه می جنگید.

یعقوب نه در اوج پیروزی، که بر بستر بیماری چشم از جهان فروبست، اما میراث او ماندگار شد. او با احیای زبان فارسی، روح فرهنگ ایران زمین را زنده نگاه داشت و اجازه نداد این سرزمین، همچون بسیاری مناطق دیگر، هویت مستقل خویش را یکسره به دست فراموشی سپارد. امروز ما وامدار دوراندیشی و غیرت آن مردی هستیم که در لحظه‌ی حساس تاریخ، سخن را به زبان خودش بازگرداند و با این کار، موجودیت ملتی را تضمین کرد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

سلطانعلی عابدی