برای کشوری که سالیانه ۲۰ هزار کشته تصادفات جاده ای دارد به عبارتی دیگر میانگین روزی ۵۵ کشته و چند صد مجروح، غم از دست دادن عزیزان و فجایعی اینچنینی را بصورت روزانه تحربه میکند.
عکس العملها به فجایعی اینچنینی نشان میدهد ما گرفتار سندروم قورباغه ایم، اگر قورباغهای را در آب جوش بیاندازید، قورباغه بلافاصله برای نجات جان خودش تلاش میکند و با یک پرش ناگهانی از ظرف آب جوش بیرون میپرد، اما اگر قورباغه را در آب سردی بگذارید که بر روی اجاق قرار دارد و در حال گرم شدن است، قورباغه احساس میکند در شرایط مناسبی قرار دارد و تلاشی برای خروج از این شرایط نمیکند. به مرور که آب گرم و گرمتر میشود، با توجه به اینکه این گرم شدن به کندی انجام میشود، قورباغه متوجه تغییرات دما نمیشود. به تدریج عضلات قورباغه در اثر گرما سست میشود و زمانی که قورباغه متوجه میشود شرایط مناسب نیست و باید از آب بیرون بپرد، دیگر توانی برای بیرون پریدن ندارد. در نهایت قورباغه داستان ما در همان آب میپزد و جانش را از دست میدهد.
ما در مرحله ای از مصیبتیم که آنقدر مرگ و میر جاده ای تگرار شده است که عادی به نظر میرسد و دیگر احساس نمیکنیم که آمار تصادفات روزانه در حد یک جنگ تمام عیار از ما قربانی میگیرد.
در چنین شرایطی ژست هم نوع دوستی و تسلیت فقط و فقط همراهی با موجی احساسی است. موجی که مرگ تدریجی ده ها هزار هم نوع مان باعث آن نمیشود.
همه این موارد نشان میدهد جامعه ما با معیارهای تعادل و رهایی از افراط و تفریط فاصله دارد. تحرکات احساسی در مقاطع حساس و بزنگاه های تاریخی که باید منطق حاکم باشد صدمات جبران ناپذیری را موجب میشود.
حبیب اعلائی








