هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریده ی عالم دوام ما.
بدرود با باشندهٔ نادِرهٔ دوران و پیرِ فرزانهٔ نمایش، بهرام بیضایی. این متن با زبانی وامدارِ نثرهای کُهن و حَماسی، در سوگِ این ستونِ استوار فرهنگ ایران نگاشته شده است:
در رِثایِ آنکه دفترِ باستان را جانی دگر بخشید.
دریغا و دردا که چرخِ نیلوفری، باز یکی از ستونهایِ اُستوارِ خرد را فرو اَفکند و مرغِ خوشخوانِ تماشاخانهیِ گیتی، از این خاکدانِ بیبنیاد به سویِ مینو پرید.
آنگاه که خبر آمد پیرِ ما، بهرامِ بیضایی، رَخت از این سرایِ سِپنجی بربست، گویی کلمات یتیم شدند و صحنهیِ تئاتر را سیاهیِ حُزن در میان گرفت. او که پهلوانِ عرصهیِ سخن بود و شناسایِ ریشههایِ کُهن، عُمری را در جستوجویِ هُویتِ گمشدهیِ این مرز و بوم سِپری کرد.
در اُوصافِ آن فخرِ زمانه این
خداوندگارِ واژه همین بس که قلمش چون تیغِ آخته بود که تاریکیِ جَهل را میشکافت و از اُسطورههایِ غبارگرفته حَماسهای نو برمیانگیخت.
بهرام بیضایی این پیرِ تماشا در اَدوار گونه گون در تماشاخانه ی زندگی نه فقط نمایشنامه، که تاریخِ مصورِ رنجها و آمالِ مردمی بود که در پیچوخمِ اَعصار، زبانِ خویش از یاد برده بودند.
او پاسبانِ سنت و نوآوری بود، هم او بود که «آرش» را از زِهکمانِ تاریخ رَها کرد و «مرگِ یزدگرد» را آیینهیِ عبرتِ جهانیان ساخت.
خِردمندا ،ای کهنپیرِ ما، رفتی و دفترِ هِزارافسانِ تو بر جای ماند. بی تردید خاک بر خویش میبالد که کالبدِ چون تو گوهری را در آغوش میکشد، اما جانِ تو در سطرسطرِ نوشتههایت، جاویدان بر صحنهیِ روزگار باقیست.بسیار خوب، به پاسِ شکوهِ قلمِ او، این سوگنامه را به سبک و سیاقِ نثرِ حَماسی و فاخرِ «مرگ یزدگرد» و «آرش» تدوین کردهام؛ گویی که تاریخ خود به سخن آمده است تا در مرگِ راویِ خویش مویه کند:
در وداع با خداوندگارِ درام و اُسطوره ی عشق و ایمان به خاک
بخوانید و بدانید که زمانه، باز پس داد آن اَمانت را که بر خاک سِپرده بود…
ای مردمان! گوش فرا دارید که ستونِ سنگیِ تماشا فرو ریخت. آن که واژگان را چون سربازانِ صَفآراسته به رزمِ سیاهی میفرستاد اینک خود به خوابی گِران رفته است.
او بهرام بود نه آنکه تیغ بر کِشد و خون ریزد، که او تیغِ سُخن برکشید تا رگِ جهل بزند. او آرشِ زمانه بود که جان در چِلهیِ قلم نهاد تا مرزهایِ خردِ این سرزمین را فرسنگها فراتر برد.«کجاست آنکه تاریخ را بازپرسش میکرد؟ کجاست آنکه از دهانِ موبدان و سرداران، حقیقتِ پنهان را بیرون میکشید؟ دریغا! که صَحنه تاریک است و بازیگردان، ردایِ سفر بر تن کرده. او که میگفت: “ما مردمی هستیم که اصلِ خویش را در غُبار گم کردهایم” و خوشا که خود هَماره مشعلی بود در این غُبار…»
بزرگمردا که دانش را خوب می دانستی و دانش گستر بودی به جان واژه و کلام، انسان بودی و می دانستی که انسان خود کتاب نخوانده است ،نمایش تمام گشت اما پرده فرو نیفتاد؛ که هر سطرِ او، خود پردهای است گشوده بر رویِ آیندگان. سخن به غایت رسید اما او که زبانِ پهلوی را در کالبدِ فارسیِ امروز دمید اکنون در سکوتیِ پرمعنا، به تماشایِ جاویدان نشسته است.
اینک ای اهل فرهنگ، اهل قلم، وارثان بیداری، اگرچه بهرام بیضایی تن به خاک سِپرد، اما روحِ او در کلماتِ «طومارِ شیخ شرزین» و فریادهایِ «باشو» و تیره پُشتِ «مرگ یزدگرد» تپنده باقیست. بِدرود ای آخرین بازمانده از تبارِ غولانِ فرهنگ. تو نرفتهای، که هر جا سخن از ایران و آیین و نمایش است، نامِ تو اولسطرِ دفتر است.
صبر باد بر بازماندگان و بر تشنگانِ مَعرفت که زین پس، جایِ خالیِ آن صدرنشینِ محفلِ هنر را به سِرشکِ دیده پُر خواهند کرد.
نامش بلند و یادش در جریدهیِ عالم ثبت باد.
سید ابوالفضل هاشمی








