گروه های نمایشی به جای رقابت با سایر استان ها با خود رقابت می کنند. عدم اطلاع از نحوه های روایتگری در جهان باعث شده ساختار قصه ها افول کرده و با کناره گیری نسل طلایی، جای خالی آنها پر نشود. چرا در حالیکه چهره های تاثیرگذار گذشته همچنان در قید حیات هستند ارتباط آنها با نمایش استان قطع شده و فعالیت هنری نمیکنند؟ چرا از آنها خواسته نمی شود در مرکز هنرهای نمایشی ورکشاپ یا کلاس آموزشی بگذارند یا حداقل نمایشنامه بنویسند؟ چرا باید سیدجواد موسوی به عنوان فردی تاثیرگذار در نمایش استان برای گروه های ساکن تهران بنویسد، اما در زادگاه خود به کارگیری نشود؟
نمایش استان در بعد انقلاب دو دوره پر افتخار دارد با نام هایی آشنا. دور اول با صالح زهی، انصافجو و افتخاری، غلامرضا اردلان و… شروع می شود و با آب، باد، خاک به اوج میرسد. درخشش در جشنواره های کشوری و دریافت جایزه اول کشوری برای علی اصغر انصافجو. از دل این تلاش ها و تجارب پر مایه، جوانترهایی چون رضا خداداد بیگی، محمدرضا هدایتی، فرشته انصاری متولد می شوند. با آمدن سید جواد موسوی از دفتر سینما جوان به مرکز هنرهای نمایشی به عنوان رییس مرکز و نویسنده، یک گروه رویایی شکل می گیرد و زمینه یک عروج و فتح جشنواره های مختلف رقم می خورد. منصور فارسی، عزیز فخر براهویی، مرحوم هادی فاضلی چهرههای ماندگار این دوره هستند و رویا مختاری با دلم دریا، رویایی از امید در دل دخترانی کاشت که آرزوی حضور در جامعه و فعالیت اجتماعی را داشتند. سید جواد موسوی با حضور در دنیای نمایش قصه گویی و روایتگری به شیوه ای مدرن را وارد نمایش استان کرد. این گروه نوظهور با شب بخیر سرهنگ پرواز خود به جشنواره های معتبر کشوری را شروع کرد و با زمانی برای کشتن، بار دیگر هابیل، مسافر کوچولو، دزد و مهتاب، گانگسترها، هومان، آرش و رامشگر، سفر خود را ادامه دادند. سفری که با همراهی نمایشنامه های فاجعه عزیز فخر براهویی و گاومرد و باد خلاق عبور منصور فارسی به خاطراتی دلنشین برای خاطره بازان نمایش بدل شد. سال ها بعد از بازگشت سید جواد موسوی از نمایش به سینما، چهره ای جدید به نام امید رضا میر از عرصه ادبیات و نقد سینما به مرکز هنرهای نمایشی می آید تا با داش آکل و شرق اینک نگاهی متفاوت به روایتگری را با دیالوگ های اسطوره ای و ادیبانه، به جامعه نمایش استان تزریق کند. پیوستن وی به خداداد بیگی غول تئاتر استان و خلق چند نمایش و حضور در جشنواره فجر، آخرین بارقه های امید برای زنده نگاهداشتن نمایش زاهدان و استان بود.
در حال حاضر نمایش به کما رفته استان به روزمرگی افتاده و بقایش به نوشتن نمایشنامه نویسان گاه دوره ندیده، نمایشنامه های چند بار اجرا شده و کتاب های چاپ شده پیوند خورده است. دوران خلق محتوا و کشف دنیا از طریق ذهنهای خلاق به پایان رسیده و الگو برداری و تقلید از فرم های کلیشه شده، جایش را گرفته است. فضای دل خسته و بروکراسی بیمار با مدیران بی اطلاع و بی انگیزه، قلب از شماره افتاده ی این جسم به کما رفته را هدف قرار گرفته است. رضا خدادادبیگی مردی برای تمام فصول نمایش استان در هیبت یک کارمند، دیگر رمق، امکانات، نویسنده خلاق و بازیگران توانای گذشته را برای فتح ذهن ها و قلوب در اختیار ندارد. او در کسوت یک پیشکسوت نمایش و در پوشش یک کارمند و کارشناس تئاتر، مشکلات نمایش ها و خانواده نمایشی را رفع و رجوع می کند و دیگر هیچ… . منصور فارسی در تهران به مجسمه سازی مشغول است. سلمان فارسی صالح زهی صرفا به عنوان پیشکسوت در مجامع حضور می یابد. علی اصغر انصافجو به طور موقت در مشهد زندگی می کند. از احوال غلامرضا اردلان دورادور خبر داریم. دکتر رضا افتخاری در آلمان تئاتر کار می کند. و خیلی های دیگر اگر چه به ظاهر هستند اما کار هنری نمی کنند.
اگر چه این روزها حال تئاتر کشور هم خوب نیست، اما تئاتر استان به شدت بیمار شده و درمانش نیاز به رسیدگی جدی دارد. ناکارآمدی مدیریتی بلای خانمانسوز این روزها، به جان هنر افتاده است و علیرغم تلاش همه دلسوزان عرصه نمایش، ره به جایی نمی برد و روز به روز بر وخامت حالش افزوده می شود. هنری که متن نداشته باشد یعنی جسمی ست که روح ندارد. وقتی حرفی برای گفتن نباشد چگونه گفتن، تلاشی ناکام است.
در این وضعیت کارگردان ها تلاشی نافرجام دارند، بازیگران ابزاری برای بیان حرفی غیر ضرور می شوند و در نتیجه جشنواره و مردم هم به آن پشت می کنند.
در نبود متون فاخر، اصل و دارای ارزش های هنری، تلاش برخی دوستان در به صحنه بردن انواع نمایش ها و کسب موفقیت حداقلی در گیشه قابل احترام است. همین که کورسوی امیدی برای جوانان باشد تا چراغ هنر خاموش نشود، خود غنیمت است. شاید در فردایی دیگر از دل آتش، ققنوس متولد شود و بار دیگر به قله های نمایش صعود کنیم.








