برای خودکشی دلایل مختلفی ذکر شده است. مسائل خانوادگی، اجتماعی، مالی و عاطفی از جمله آنانند، اما همه آنها ریشه یکسانی دارند؛ امید. امید به زندگی و آینده است که آدمی را به پیش میبرد . این امیال به ظاهر مهم است که ذهن پوچ گرای آدمی را منحرف میسازد تا بتواند به درد و رنج بی پایان خویش فائق آید.
آمارها نشان میدهد خودکشی در بین نوجوانان رایج تر است. نوجوانانی که درگیر و دار بلوغ با مشکلات خانوادگی بسیاری دست به گریبانند و خانواده هایی که با تیغ ناآگاهی خود فرزندان خویش را به کام مرگ میکشانند.
بر طبق آمار های جهانی زنان بیشتر از مردان در معرض خودکشی قرار دارند. زنان آسیب پذیر تر از مردانند. زنان در روابط عاطفی مورد بی مهری قرار میگیرند و در مسائل اجتماعی با محدودیت های فراوانی رو به رو هستند.
بشر در نخستین گام های فکری خود همواره به دنبال هدفی پیمایش کرده و با تصورات خود، خویش را پیش برده است . در آغاز اشیاء مورد پرستش قرار گرفته اند . در گذر زمان اشیا ء جای خود را به بت ها و بعد از آن به رب النوع ها داده اند . یکتا پرستی نیز در طول تاریخ پیروان خویش را داشته است . اما همه و همه برای پاسخ به سوالات مشترکی شکل گرفته اند. چرایی و چیستی و بی شک مرگ. در طول تاریخ بشریت مرگ از جمله رازآلود ترین معما های هستی بوده است گروهی در کندوکاو برای پاسخ و گروهی در تکاپو برای ساخت کیمیا درصدد فرار از آن، عمر را به هدر داده اند.
خودکشی در کشور های مسلمان کم تر از مناطق نیمه مذهبی و غیر مذهبی جهان است.
پیروان ادیان به ویژه مسلمانان با این دیدگاه که پس از مرگ در جهانی دیگر جاودان خواهند بود، سختی های زندگی را تاب آورده و در انتظار پاداش الهی به فراسوی مرگ مینگرند.
در کشور هایی که مسائل دینی تاثیر کمتری بر عموم مردم دارد، انسان ها عاجزانه در تقلای پاسخ می کوشند، اما با پیشرفت علم، تنها پوچی عمیق تری عائد آنان شده است.
در این میان گذارهای قابل تامل وجود دارد؛ فرصت زندگی.
همانطور که حکیم عمر خیام می سراید:
امروز ترا دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار نیست کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست
خیام در این رباعی ما را به زندگی در لحظه و غنیمت شمردن عمر توصیه میکند. اما اگر این گره گشا نبود چه؛اگر زنگار های روح آدمی زدودنی نبود چه؛ اگر لذت های جهان همچون خاک بر دهان کردن بود چه؛
کامو این باب را اینگونه توصیف میکند :
بدنم زجر میکشد، پوست تنم درد میکند، سینهام، دست و پایم، سرم خالی است و دلم به هم میخورد و از همه بدتر طعمی است که در دهانم نه خون است، نه مرگ است، نه تب. اما همه اینها با هم کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت پیدا کنم چه سخت است، چه تلخ است، انسان بودن.
اما پاسخ چیست؟ آیا به راستی ما اینگونه که مینماید پوچ و بی معنی بودن گرفتهایم؟ یا در عین ناچیز بودن در جهان هستی، به همان اندازه خاص و بی تکرا ر با عاقبتی کتمان ناشدنی زاده شدهایم؟
محمدمهدی عابدی








